تبلیغات
سیمای زنی در دور دست - خبرای خوش و ناخوش!

شوخی کردم بی خیال!


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 2 بهمن 1391-09:38 ق.ظ

نویسنده :سارینا

خبرای خوش و ناخوش!

 تو این چند روز اتفاقای خوبی نیفتاد! 

همش بیمارستان و ناراحتی .

بابا پاش شکسته بود بماند که چه طور , بماند که کی زنگ زده آمبولانس , بماند که ما چه جوری مطلع شدیم .  بماند که 

تو بیمارستان چی شد چی نشد . 

الان اوردیمش خونه , روزی که آوردیمش خونه تو حیاط بیمارستان گیر داده بودیم بهش رو اون پات راه نرو , نروو , 

نرووو ...

که یه دفعه قاطی کرد همون وسط حیاط بیمارستان 

بعدم که بردیمش خونه من دیگه نموندم ( از ناراحتی ) فهمیدم که پاشو باز کرده . هنوز بعد یه هفته که خونه است پاش

ورم داره . آخه پای عمل شده و پلاتین دارو این کارارو باهاش میکنن؟ یعنی اگه یه ذره تحمل کنه 

تو او مدت که بابا بیمارستان بود به کسی اطلاع نداده بودیم غیر خودمون فقط مادر شوهر و پدر شوهر میدونستن که 

امدن ملاقات بقیه رو بابا خودش همون شب آخر که تو بیمارستان بود مطلع کرد که خانواده ی عمو بزرگم بودن و همون 

شبونه زن عموم و پسرش میان ملاقات و بالطبع بقیه از فرداش مطلع میشن ولی نه تنها کسی نیمود بلکه تنها کسی

هم که تلفن میزنه یکی از عمه هام بوده , واقعا دستشون درد نکنه 

تازه 2 - 3 روز بود بابا امده بود خونه که دعوت شدیم تولد پسر عموم و خانمش ( جفتشون دی ماهی ان ) , دو دل بودم 

برم یا نه . احسان هم همین حس رو داشت. از اونجایی که خواهر هم دعوت بود و معمولا نمیاد فکر کردم ما هم نریم. 

دیدم خودش زنگ زد : شما میرین تولد ؟ من : اگه تو بری ما هم میریم !! خواهر : پس من میام .

اون روز پا شدیم رفتیم . همیشه ی خدا هم که ما تو اون محل گم میشیم. وایستادیم یه جا آدرس بپرسیم که هنوز

نپرسیده دیدم , زاااااااااااااارپ یه چیزی خورد به ماشین!! بعله تصادف هم کردیم  خلاصه چون یارو از عقب زده بود 

اون مقصر بود . البته ما هم فلاشر زده بودیم هم خیلی گوشه بودیم , اونا هم یه زن و شوهر جوون بودن که آقا خودش 

اظهار خستگی کرده  بود و اصرار داشته تصادفش به خاطر این بوده که خسته بوده و خانمش مجبورش کرده بوده بره 

شووووووووش . آخه اینم شد دلیــــــــــــــــل؟؟ همسر هم بهش گفته بوده : ببین الکی گردن خانمت ننداز منم دارم 

میرم تولد فامیلای خانمم پس حالا که تصادف کردم تقصیر اونه دیگه ؟؟

همسر میگفت همین یه خرده تو رفتگی 1 , 1 و خورده ای هزینه اشه حدسش درست بود ولی بیمه طبق معمول اون 

پولو نمیده 

خلاصه که سرتونو درد نیارم تو تولد فهمیدم خانم پسر عمه ام بارداره , زنگ زدم بهش که گفت سیزدهم عروسی

پرستو ( دختر یه عمه دیگه ام ) همون که نامزدیش به طور ویژه دعوت شده بودیم و ترجیحا نرفتیم !!!! به بهونه به دنیا 

آمدن نوه ی جدید عمه ام  زنگ زدم خونشون که دیدم پرستو خودش گوشی رو برداشت . دیگه با شوخی و خنده بهش

گفتم درست دعوتمون کن این دفعه !!! آخه ما تموم بچگیهامون با هم بودیم اون وقت عروسی و نامزدی این که

اینجوری , خواهرشم که بچه اش به دنیا امد من تو فیس ب و ک فهمیدم!!! یعنی اصلا نمیدونستم بارداره 

میدونم بیحال نوشتم ولی بخونید . من خوش حال میشم نظر بدین . این روزا به شدت احساس خستگی و کوفتگی و 

واموندگی دارم !!


نظرات() 
کعبه
سه شنبه 3 بهمن 1391 10:45 ق.ظ
راجبه پای پدرت متاسفم . ایشاله که زود حالشون خوب بشه . منم این روزا رو گذروندم . بابای من دستش از بازو شکست .البته بابای من مشکلش حاد تر بود . بدون دلیل استخوناش میشکست . پوکی استخوان هم نبود .شیمی درمانی و چند بار جراحی و .... سرتو درد نیارم . می دونم مریض داری سخته . ایشاله زود خوب میشه ...
پاسخ سارینا : وای چه وحشتناك . خیلی بده :-(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.