تبلیغات
سیمای زنی در دور دست - مهمونی 2

شوخی کردم بی خیال!


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 25 مرداد 1390-05:07 ب.ظ

نویسنده :سارینا

مهمونی 2

جمعه رفتین دیزین چه حال و هوایی بود سرد و دلچسب. هوا مه گرفته بود همین جوری تو دله کوه میرفتیم که بارون گرفت خیلی با صفا بود. صدای آهنگ رو هم تا منتها علیه زیاد کرده بودیم. ماشین های 2 نفره ی زیادی تو جاده بودن.

رفتیم رسیدیم اون بالا اینقدر سرد بود نمیشد بیرون وایستاد یه چایی خوردیم و نشستیم تو ماشین جالبیش به اینه که چند دقیقه ای هم بخاری روشن کردیم :)

دختر خاله ی احسان تازه یه دختر به دنیا آورده آمده تهران یه چند وقتی آمده تهران و خونه ی مادر بزرگشون مهمونه میخواستیم دعوتش کنیم چون شوهرش نبود گفتیم با مادر پدر بزرگش و خالش دعوتش کنیم. 2 تا دایی های احسانم با مادر پدرشون تو یه ساختمون زندگی میکنن و هر جا میرن با هم میرن. گفتیم پذیرایی ازشون سخته و منم نا واردم حالا این 4 نفر و بگیم تا هم شوهرش بیاد هم مادر شوهر و پدر شوهر خودم حالا اگه شد همه رو اون موقع بگیم بیان. همون بالای دیزین بودیم که زنگ زدم به گوشی خالش گفتم بیان گفت بهت خبر میدم! نیم ساعت بعد زنگ زد گفت من و هستی ( دختر خاله ی احسان) میایم مامان بابام مسجد رو  ول نمیکنن!!! ( این خاله ی احسان , خاله ی کوچیکشه و مامان هستی نیست خالشه!) شصتمون خبر دار شد چون بالا و پایین نگفتیم نیومدن ( 2 تا دایی ها) خلاصه مجبور شدیم زنگ زدم اونام بیان خیلی اومدن و همه چی به خیر و خوشی گذشت و یه باری از دوشم برداشته شد ولی سختم بود کسی هم زیاد کمکم نکرد غیره هستی بنده خدا ! تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم :)

دیروز ظهر هم مادر شوهر و پدر شوهرم از دبی برگشتن. کلی پارچه ی پیرهنی واسم آورده بود البته سفارش خودم بود سری پیش واسه خودش آورده بود گفت چه رنگی میخوای واست بیارم منم گفتم. بهتر از این بود که بره با سلیقه ی خودش یه چیزی بیاره خداییش سلیقش واسه خودش خوبه , واسه خودش جوانانه میاره واسه من پیره زنی  ( ولی این سری باز خوب شد! ( من چه پرو ام) یه ساعت رادو هم واسه احسان خریدن. چون واسه اون 2 تا پسرا خریده بودن واسه احسانم آوردن. خلاصه شام هم جاتون خالی موندن و بعدش رفتن. خواهرمم اینجا بود اونم امروز رفت.

این چند روزه کلی مهمون بازی داشتم. حالا رفت بعد امتحانام که تازه 2 روز پیش 2 تا کتابشو خریدم هنوز یکیش مونده. میخوام بعد امتحانام دوستامو بگم بیان.

این چند روزه کلی دل تنگ بودم کلی گریه کردم تنهایی! خلم دیگه! تا یه صحنه ی احساسی یا ناراحت کننده میبینم اشک تو چشام جمع میشه جلو خودم و میگرم احسان نفهمه! گیر بده چی شده چی شده. چون چیزی نشده غیر اون چیزایی که این چند وقته بوده و یه مقدار عادی شده :(

دوستون دارم. مرسی از نظر هایی که تو پسته پیش واسم گذاشتین. راستی 7 تیر مانتوهاشو حراج کرده ها بشتابین! :))



نظرات() 
How do you get Achilles tendonitis?
پنجشنبه 23 شهریور 1396 05:23 ب.ظ
I love it when people get together and share thoughts.
Great blog, stick with it!
دخترک حواس پرت
سه شنبه 19 مهر 1390 12:12 ب.ظ
خیلی دوست دارم تو هر کدام از پستها برایت نظر بذارم اما عزیزم اینترنتم قاط زده
خیلی لطف کردی که من را هم جزو پیوندهات آوردی منم با افتخار لینکت کردم خانمی
پاسخ سارینا : مرسی عزیزم
جوجه کلاغ
جمعه 4 شهریور 1390 02:03 ق.ظ
سلام عزیز دلم .. آره برگشتم چند وقته ...
خوبی خانومی ؟
تازشم سوغاتی هات مبارک باشه ...
پاسخ سارینا : خوش امدییییییی
sepideh
چهارشنبه 2 شهریور 1390 11:33 ب.ظ
سلام عزیزم
خسته نباشی از مهمونداری
پارچه هاتم مبارک باشه
دستشون درد نکنه واقعا
پاسخ سارینا : مرسی سپی . وبلاگمو منور کردی خانننننننننم.
کعبه
چهارشنبه 2 شهریور 1390 10:26 ق.ظ
کادوهات مبارک عزیزم
پاسخ سارینا : میسی کعبه جونم
یه دختر
شنبه 29 مرداد 1390 02:19 ب.ظ
پس چرا خبر نداده بودی که دوباره داری می نویسی؟؟؟
ای نامرد!

راستی مبارکه.. مثل اینکه رفتین خونه ی خودتون . آره؟؟؟

من یه بازی توی وبلاگم راه انداختم. تو هم دعوتی. بیا بازییییی
پاسخ سارینا : مرسی آره خونه ی خودمون که نه مستجریم. باشه میام و اگه حالشو داشتم شرکت میکنم
fafa
شنبه 29 مرداد 1390 10:32 ق.ظ
سوغاتیات مبارکت باشه
پاسخ سارینا : مرسی نمیدونم چرا بهت احساسه نزدیکی دارم. فکر کنم مهربونم باشی! :)
بهار
چهارشنبه 26 مرداد 1390 02:00 ب.ظ
تو این چند روز هركی به من میگه تو من گریم میگیره. نمیدونم چرا.
من تاحالا دیزین نرفتم
لازم شد با خواهرم یك روز بریم.
پاسخ سارینا : آره با صفاس حتما" باید با ماشینه خودتون برید و خیلی هم مواظب باشید :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر