تبلیغات
سیمای زنی در دور دست - عروسی

شوخی کردم بی خیال!


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-08:43 ق.ظ

نویسنده :سارینا

عروسی

همش پرید کثـــــــــــــــــــافت

خلاصش این بود که : 13 هم عروسی دوستم بود که از دوم دبستان با

هم دوست بودیم , من و 4 تا دیگه از دوستامون همراه شوورامون

ساقدوش شدیم . لباسمون پیراهن بلند آبی کاربنی بود پسرا هم که

کت شلوار مشکی و پیرهن سفید و کراوات آبی کاربنی.

بچه ها رو بردم اونجایی که لباس عروسمو دوخته بودم . یه قیمت خوب

باهامون حساب کرد . صبح عروسی هم با عروس رفتیم آرایشگاه ,

آرایشگاه گل بانو . دیوونه 1200 داده بود پول آرایشگاه والا آرایش 80

تومانی ما بهتر بود!!! البته دوستم خیلی خوشگله خودشااااااا . خلاصه

هممون موهامون مدل جمع درست کردیم و لباسامونو پوشیدیم شروع

کردیم جولون دادن یعنی احدی نبود که شماره ی خیاط و نپرسه و نگه

کی آرایشت کرده  . آخرشم خود آرایشگاه شمارمو گرفت که زنگ بزنن

بهم برم مدل بشم  یعنی با خودم کلی حال کردم . هنوز که عکسای

باغ و که عکاس انداخت ندیدیم ولی عکسایی که خودمون انداختیم هم

عالی شد  .

اون روز 3 تا عروس تو آرایشگاه بود همه تو کف ما چند تا ساقدوش بودن

عروسااا

روز قبل عروسی هم عقد کنون دختر عمه م بود , عمه جونم ساعت 6

یه روز قبل جشن زنگ زده به من میگه فردا ساعت 6 جشن عقد پرستوِ

به مامانتم بگو . به خداااا فکر کردم یهو تصمیم گرفتن جشن

بگیرن ,میگم عمه یهویی تصمیم گرفتین جشن بگیرین عجله ای شده ؟

نه؟ به یه حالت بدی میگه دیگه عمه جووون همه میدونستن دیگه !!!

منم با خودم گفتم حالا اونایی که میدونستن میان دیگه . فکر کن به

خودش زحمت نداده یه زنگ به مامانم بزنه! حالا اصلا مشکلی با هم

نداشتیم هیچ وقتا !!! بابا آدم میخواد بره جشنی چیزی اقلا یه چیزی

میخواد بپوشه حالا قضیه ی احترام بخوره تو سرشون!!! اون که دوستم

بود از 3 ماه قبلش میدونستم !!!

فرداش دختر عمه بزرگم تو فیس پیغام زده چرا نیومدی چشمم همش

به در بود!!! منم جواب دادم عمه امون اینقدر تحویلمون گرفت , از شدت

شرمندگی نتونستم بیام . که دیدم زنگ زد بهم ولی بیرون بودم قراره

شد بهش بزنگم که هنوز وقت نشده احتمالا امروز بهش زنگ بزنم .

ولی مخارجون به خاطر این عروسی دوستم خیلی بالا رفت با یه حساب

سر انگشتی به خاطر یه عروسی 500 تومان به خرج افتادیم خیلی زور

داره تو این اوضاع

واسه بابام دعا کنید یادتون نره هاااااااااااااااا



نظرات() 
Why do they call it the Achilles heel?
شنبه 14 مرداد 1396 03:40 ق.ظ
Good day! Would you mind if I share your blog with my twitter group?

There's a lot of folks that I think would really appreciate your content.
Please let me know. Many thanks
سارینا
سه شنبه 17 مرداد 1391 03:05 ق.ظ
دختر میخوای بابات رو برشکست کنی برای عمه ات هم همون بهتر که نرفتی
پاسخ سارینا : بابام نههه ! شوهرم و برشكست كردم :-)
بهار
سه شنبه 10 مرداد 1391 02:19 ب.ظ
خیلی خوبه آدم وقتی میره عروسی تو چشم همه باشه.
من كه همیشه تلاشم به این منظور بوده.
خوب كردی نرفتی. منم بودم نمیرفتم.
البته میتونسی بری و همون لباس رو بپوشی اما همون بهتر كه نرفتی.
پاسخ سارینا : راستشو بخوای قضیه اصلا لباس نبود , قضیه این بود که نمیخواستم خودم و خانواده مو کوچیک کنم !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر