تبلیغات
سیمای زنی در دور دست - خواهرم و میخوام :(

شوخی کردم بی خیال!


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1391-02:44 ب.ظ

نویسنده :سارینا

خواهرم و میخوام :(

دیشب پریشبا تو یه فکری بودم 

اینکه چرا خواهر من با من راحت نیست , من و یه دونه خوهرم 3 سال و خورده ای با هم اختلاف سنی داریم و من 

بزرگترم . وقتی بچه بودیم خیلی با هم دعوا وکتک کاری داشتیم ولی همدیگرو دوست داشتیم . تو یه سنی من با توجه

به رابطه ی بچه های یه عمه ام که 7  تا دختر و 1 پسر بودن!! فهمیدم حتی اگه با خوهرم دعوا هم میکنیم جلوی بقیه 

باید پشت هم باشیم و از هم حمایت کنیم.

من خواهر کوچولومو تو کارای مثلا سری بچه گونه و رازایی که با دختر عمه و دختر دایی و دوستام داشتم قبول 

نداشتم. تابستونا همیشه یا من میرفتم خونه دایی و عمه میموندم یا بچه های اونا میومدن ولی خواهرم و تحویل 

نمیگرفتمتا زمانی که دبیرستانی شدم و تونستیم با هم مَچ بشیم ! و هر غلطی میخواستیم بکنیم با هم نقشه میکشیدیم 

ولی این زمان زیاد طولانی نبود !! به خاطر اینکه بنده وقتی دیپلمم و گرفتم و هنوز 2 ماه بیشتر از پیش دانشگاهیم 

نگذشته بود عقد کردم . از اونجایی که شوهر بنده هم آدم پایه ای نبود مجبور بودم که دیگه با آبجی جونم دست به

یکی نباشم و اون تنها شد و چون شوهر بنده هم میخواست سر در بیاره و هم مدام غر میزد

که چرا خواهرت مثلا دوست پسر داره چرا دیر میاد و چرا زود میاد میکرد و منم میرفتم غرشو به اون خواهر بیچارم 

میزدم و بهش گیر میدادم که دیگه طرف من نیومد که یه موقع منه دهن لق نرم گزارش بدم 

خیلی اخلاقم بد بود مثلا میخواستم نذاره خیلی کارارو بکنه وقتی بهم میگفت یا خودم میفهمیدم میرفتم به مامانم 

میگفتم . اونم قرار میشد به طور نا محسوس پیگیری کنه میرفت زااااااااارت میذاشت کف دسته خواهره , اونم چون 

فقط به من گفته بود معلوم میشه مامانم از کجا فهمیده و دیگه رجوع کرد به دوستای گندش همه هم ادمای درمونده!! 

مثلا یکیشون که اصلا یه مدتی ما خانواده ی ما زندگی میکرد دختری بود که مامان و باباش در آستانه ی جدایی بودن , 

مادرش فکر کنم 3 بار ازدواج کرده بود و گویا معتاد و مقدار زیادی روانی بود و باباشم یه زنه رو پیدا کرده بود با اون 

میگشت , این دختر هم آواره بود و دوستاییدیگشم یه مقدار شاید بهتر بودن خوانوادشون ولی خودشون افتضاح !!!

و مسئله ی دیگه ای که باعث جدایی بیشتر من و خوهر کوچولوم شد "زمانی" بود که من از خانواده ام جدا شدم , 

یعنی عقد کردم . اون موقع خانواده ی من تو بدترین شرایط بودن . اوضاع بهم ریخته بود و خواهر کوچولوی من تنهایی 

باید تحمل میکرد چون من دیگه نبودم .

تو زمان عقدم با احسان میشه گفت زندگی میکردم و اونم نمیذاشت زیاد جایی حضور فعال داشته باشم!!! . هم فشار 

خانواده ام بود هم احسان و هم کنکور . خودمم فراموش کرده چه برسه به خواهرم ...

خودش تنهایی بزرگ شد بدون من . بدون یه خواهری که پشتیبانش باشه . فقط اسمم خواهر بود . تو بد ترین شرایط 

تنهاش گذاشتم و باهاش نبودم . رهاش کردم که تنهایی کاراشو کنه . تنهاش گذاشتم ...

دیشب وقتی داشتم به این موضوع فکر میکردم بغض گلومو گرفته بود گفتم بنویسم که یادم نره , یادم نره خیلی پست 

عمل کردم خیلی ناشیانه قضاوتش کردم . خودمم بچه بودم ولی میتونستم بزرگتر از این باشم . 

دارم مینویسم اشک میریزنم , واسه خودم که خواهری نکردم واسه خواهرم که فکر میکردم باید ازش انتظار داشته 

باشم ولی با یادآوری  کارایی که کردم حقیبه خودم نمیتونم بدم.

من اجازه دادم احسان با ورودش به زندگیم منو تغییر بده . شاید به خاطر این بود که باهاش نجنگیدم و تسلیم شدم . 

خودمو و فراموش کردم . وظایفمو فراموش کردم. شده عین این زنای 100 سال پیش که میگفتن : هرچـــــــــــی 

آقامون بگه !!!

فهمیدم خواهر کوچولو داره اشتباه میکنه و شایدم کار اون نبود ولی آبروشو جلو خانوادم بردم . گفتم کار تو بوده . با

هم قهر کردیم ولی نتونستم تحمل کنم آخر شب رفتم سراغش بغلش کردم و با هم گریه کردیم ولی بازم نتونستم 

پشتش باشم رهاش کردم . اون دیگه به من اعتماد نداشت .

الان هیچ کدوم از اون دختر عمه ها و دایی ها و دوستای جینگ و ندارم , دوستای قدیمیم هستن ولی نمیتونم

باهاشون حرف بزنم بدون اینکه نگران باشم حرفم جایی درز پیدا نمیکنه.

 ولی خواهر کوچولوی خودمم محرم راز خیلی ها شده , ولی من ندارمش .

همیشه فکر میکردم باید از لحاظ مالی حمایتش کنم ولی موضوع این نبود , اشتباه فکر میکردم .

الان میدونید با کی بیشتر میگرده؟ با خوهر دوست پسرش که تقریبا هم سن و سال منه و ازدواج کرده و بچه هم داره !!!

ولی من ندارمش 

خودمم و خودم تنها ...


نظرات() 
نشمیل
چهارشنبه 8 آذر 1391 03:49 ب.ظ
رمز 1391
سها
دوشنبه 6 آذر 1391 01:19 ب.ظ
سارینا شاید من خیلی خوب بتونم خواهرتو درک کنم چون همه ی این چیزا واسه منم اتفاق افتاد.منو الهه 2 سال اختلاف سنی داشتیم.خیلی با هم خوب بودیم .الهه بدون من دق میکرد اما وقتی تو 19 سالگی عقد کرد همه چی عوض شد.اون تغییر کرد دیگه واسم وقت نمیذاشت...شاید بدترین سالای عمرم رو گذروندم...خواستم بگم که مطمئنم واسه خواهرت خیلی سخت گذشته اما میتونی جبران کنی این نبودت رو...شاید بتونی بهش نزدیک شی..مثل کاری که الهه کرد..الان بهم نزدیک شده...
پاسخ سارینا : خیلی دور شدیم از هم , همشم تقصیر من بود نباید به حرف كسی گوش میكردم . نمیدونم
کعبه
پنجشنبه 2 آذر 1391 09:58 ق.ظ
منم یه خواهر دارم . ما البته اهل دوست پسر و اینا نیستیم . . یه شهر کوچیک . یه خانواده سخت گیر . مام همش خونه . ولی مام با هم نمی سازیم . ظاهراً همه خواهرا اینجورین .
پاسخ سارینا : ته همه اینجوری نیستن ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.