تبلیغات
سیمای زنی در دور دست

شوخی کردم بی خیال!


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 27 فروردین 1393-02:38 ب.ظ

نویسنده :سارینا

وبلاگ جدید من


دوستان وبلاگ جدیدمو راه انداختم هر کسی مایله آدرسشو بذاره تا آدرس جدیدمو واسش بفرستم ...


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 11 بهمن 1391-10:02 ق.ظ

نویسنده :سارینا

تعطیل شد!

احساس پوچی شدید !!


دیگه اینجا نمینویسم , فقط امدم به اون چند تا عزیزی که اینجا رو میخوندن اطلاع بدم وگرنه خیلی وقته حتی کامنت دونیم

هم تعطیله و نظر آنچنانی به خودش نمیبینه.

شاید یه روزی یه بلاگ دیگه ساختم اون موقع میام خبرتون میکنم.

کسی میدونه چه جوری یه وبلاگو حذف میکنن ؟ لطفا بهم پیغام بدید , ممنون میشم دوستان .


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 2 بهمن 1391-09:38 ق.ظ

نویسنده :سارینا

خبرای خوش و ناخوش!

 تو این چند روز اتفاقای خوبی نیفتاد! 


همش بیمارستان و ناراحتی .

بابا پاش شکسته بود بماند که چه طور , بماند که کی زنگ زده آمبولانس , بماند که ما چه جوری مطلع شدیم .  بماند که 

تو بیمارستان چی شد چی نشد . 

الان اوردیمش خونه , روزی که آوردیمش خونه تو حیاط بیمارستان گیر داده بودیم بهش رو اون پات راه نرو , نروو , 

نرووو ...

که یه دفعه قاطی کرد همون وسط حیاط بیمارستان 

بعدم که بردیمش خونه من دیگه نموندم ( از ناراحتی ) فهمیدم که پاشو باز کرده . هنوز بعد یه هفته که خونه است پاش

ورم داره . آخه پای عمل شده و پلاتین دارو این کارارو باهاش میکنن؟ یعنی اگه یه ذره تحمل کنه 

تو او مدت که بابا بیمارستان بود به کسی اطلاع نداده بودیم غیر خودمون فقط مادر شوهر و پدر شوهر میدونستن که 

امدن ملاقات بقیه رو بابا خودش همون شب آخر که تو بیمارستان بود مطلع کرد که خانواده ی عمو بزرگم بودن و همون 

شبونه زن عموم و پسرش میان ملاقات و بالطبع بقیه از فرداش مطلع میشن ولی نه تنها کسی نیمود بلکه تنها کسی

هم که تلفن میزنه یکی از عمه هام بوده , واقعا دستشون درد نکنه 

تازه 2 - 3 روز بود بابا امده بود خونه که دعوت شدیم تولد پسر عموم و خانمش ( جفتشون دی ماهی ان ) , دو دل بودم 

برم یا نه . احسان هم همین حس رو داشت. از اونجایی که خواهر هم دعوت بود و معمولا نمیاد فکر کردم ما هم نریم. 

دیدم خودش زنگ زد : شما میرین تولد ؟ من : اگه تو بری ما هم میریم !! خواهر : پس من میام .

اون روز پا شدیم رفتیم . همیشه ی خدا هم که ما تو اون محل گم میشیم. وایستادیم یه جا آدرس بپرسیم که هنوز

نپرسیده دیدم , زاااااااااااااارپ یه چیزی خورد به ماشین!! بعله تصادف هم کردیم  خلاصه چون یارو از عقب زده بود 

اون مقصر بود . البته ما هم فلاشر زده بودیم هم خیلی گوشه بودیم , اونا هم یه زن و شوهر جوون بودن که آقا خودش 

اظهار خستگی کرده  بود و اصرار داشته تصادفش به خاطر این بوده که خسته بوده و خانمش مجبورش کرده بوده بره 

شووووووووش . آخه اینم شد دلیــــــــــــــــل؟؟ همسر هم بهش گفته بوده : ببین الکی گردن خانمت ننداز منم دارم 

میرم تولد فامیلای خانمم پس حالا که تصادف کردم تقصیر اونه دیگه ؟؟

همسر میگفت همین یه خرده تو رفتگی 1 , 1 و خورده ای هزینه اشه حدسش درست بود ولی بیمه طبق معمول اون 

پولو نمیده 

خلاصه که سرتونو درد نیارم تو تولد فهمیدم خانم پسر عمه ام بارداره , زنگ زدم بهش که گفت سیزدهم عروسی

پرستو ( دختر یه عمه دیگه ام ) همون که نامزدیش به طور ویژه دعوت شده بودیم و ترجیحا نرفتیم !!!! به بهونه به دنیا 

آمدن نوه ی جدید عمه ام  زنگ زدم خونشون که دیدم پرستو خودش گوشی رو برداشت . دیگه با شوخی و خنده بهش

گفتم درست دعوتمون کن این دفعه !!! آخه ما تموم بچگیهامون با هم بودیم اون وقت عروسی و نامزدی این که

اینجوری , خواهرشم که بچه اش به دنیا امد من تو فیس ب و ک فهمیدم!!! یعنی اصلا نمیدونستم بارداره 

میدونم بیحال نوشتم ولی بخونید . من خوش حال میشم نظر بدین . این روزا به شدت احساس خستگی و کوفتگی و 

واموندگی دارم !!


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 20 دی 1391-12:30 ب.ظ

نویسنده :سارینا

مطلب رمز دار : رمزی میشویم !!!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 13 دی 1391-03:07 ب.ظ

نویسنده :سارینا

رمز

این قسمتی که تو میهن بلاگ نوشتمونو رمز دار میکردیم کوووووووووووو؟


میخوام رمزی بنویسم منتهی پیداش نمیکنم 


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 4 دی 1391-05:34 ب.ظ

نویسنده :سارینا

تو روح آدمای ....

خیلی چیزا دارم واسه تعریف کردن 


ولی نوشتنم نمیاد . 

احتمالا باید راه بیفتم برم دنبال خونه , عمرا هم حاضر نیستم برم تو یکی از واحدای پدر شوهر . خدا کنه فقط همچین 

پیشنهادی ندن ... البته قبلا اولتیماتوم ها رو دادم .

واقعا تو روح آدمای د ی و ث 


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 22 آذر 1391-12:23 ب.ظ

نویسنده :سارینا

سالگرد ازدوجموووووووووووووووون مبارک :)

سلام سلاااااام 


صبح هنوز چشامو باز نکرده بودم دیدم یکی داره میگه سالگرد ازدواجمون مبارک  . دیروز سالگرد عقدمون بود  و 

امروز سالگرد عروسیمونه  .

هورااااااااااااا مبارکه مبارکه 

باورم نمیشه ! همچین روزی رو یادم رفته بود !!! آخه دیروز سالگرد عقدمون بود و ما هیچکدوممون یادمون نبود !!!! در 

صورتی که از اول ماه آذر واسه این روز داشتم برنامه ریزی میکردم  حتی امروز هم اگه احسان نمیگفت من بازم 

یادم نبود ! 

چرااااااااا واقعا ؟

خودم میدونم چرا چوووووووووووووون

زندگیم شده این نت کوفتی و نکبت ! همیشه به این حالت نشستم جلوی لب تاپ  و منتظرم غول چراغ جادو ازش

بیاد بیرون 

بچههه هاااااااااااا میخوام یه اعترافی کنم : 

.
.
.
.
.
مــــــــــــــــــــــــــــن معتــــــــــــــــــــــــادم 

یکی بیاد منو ترک بده آخه , دست خودم نیست تا بیکار میشم میام میشینم پای نت از اونجایی هم که من کلا آدم

بیکاری هستم بدونید چی میشه دیگه 

دیروز یه مرکز یوگا پیدا کردم طرف خونمون , شاید برم 

و بازم هم سالگرد عروسیمون , این روز میمون و مبارک را به همه ی هم میهنانم تبریک میگم , امیدوارم هر روز 

واستون مثل سالگرد عروسی ما باشه و کلا خوشال باشید   و همسرتون بیاد بگه که من گل نمیخرم واست چون

چیز بیخودیه و پول هدر دادنه پولشو میدیم یه لباس بخر واسه خودت ! فکر کن 

یعنی اینقدر ما 2 تا ذوق داشتیم که نگووووووووووو و نپرس   اینقدر خوشحاااااااااااااااال بودیم که دلمون نمیومد از 

هم خدافظی کنیم . وااااااااااااااااااااای 

من چقدر خوشم الان 

الانم یه ناهار درست کردم در حد لالیگا یعنی فکر میکنی شام عروسیه اینقدر مفصله , البته اونم به خاطر این روز 

فرخنده و میمون درست کردم وگرنه بگم همیشه درست نمیکنم همچین غذای پر خرجی رو هااااا , میخواین بگم چی 

درست کردم ؟؟ 

نه نمیگم , میترسم دلتون بخواد نتونید درست کنید اون وقت من مش غوله ذونبه تون شم ! 

حالا میگم اصلا مهم نیست ویار کنید یا نکنید ... بعلهه

کوکوووووووووووووووووو سیب زمینــــــــــــــــــــــــــــی

یعنی احسان اینقدر کوکو سیب زمینی دوست داره هااااااااااااااا  , بفهمه ناهار چی داریم نخورده بالا میارهههههههه 

خب به من چه اصلا گزینه دیگه ای نداشتم یعنی داشتم ولی پیاز نداریم تو خونه , همینه که هست میخواد بخواد 

نمیخوادم باید بخواد چه معنی میده اصلا 

والاااااااااااااا

بچه بیاید تبریک بگید تا خوشحالم 


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1391-02:55 ب.ظ

نویسنده :سارینا

سوختم ...

دلم کباب میشه از دیدن عکسایی که دوباره دارن نشر پیدا میکنن !!!


از دیدن بچه هایی که سوختن 

از دیدن پیغام هایی که گفتن اونا حالشون خوبه 

از دیدن اینکه سیران یگانه پر کشید 

از دیدن اینکه کلاس اونا چه طور راه فرار نداشته ؟

چرااا ؟ چرااا هر روز واسه ی فرزندان ایران یه اتفاقی میفته , 

این بی کفایتی ها رو کی میخواد جواب بده ؟؟


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1391-03:21 ق.ظ

نویسنده :سارینا

خواب بد میبینم :(

زمان داره تند و تند میگذره و من هنوز واسه کنکور ارشد درس نخوندم , انگیزه ای هم ندارم و اینکه اگه بخوام تو رشته ی


مورد علاقه ام درس بخونم باید از اول شروع کنم , اینجا هم از اول شروع کردن سخته , شاید هم من زیادی تنبلم ولی

فکر کنم هر 2 مورد دخیل .

هنوز کیف ها نیومده خواستم اقدام کنم واسه نمایندگی دیدم هر چی تو اون سایته همه انگلیسی هستش اونم چه 

قیمت هااااااایی 

یعنی اون کیف ها رو بخوای از سایت اصلی بخری قیمت هاش 2 برابر و گاهی تا 3 برابر هم میرسه  و تو این اوضاع

هم کسی خریدار نیست ولی هنوز نا امید نشدم ...

خبر خاصی نیست ولی ...

فقط چند وقته پشت سر هم صبح ها با دیدن خوابهای خیلی بد از خواب پا میشم به طوری که امروز صبح همش

داشتم ناله میکردم و احسان هر چی صدام کرده بیدار نشدم و اونم با خودش گفته بذار بخوابه !!  دقیقا قسمتی که 

نباید میدیدم رو دیدم بعدش خودم از خواب بیدار شدم و احسان رو صدا زدم بیاد پیشم اونم امد کنارم خوابید یه ذره بغلم

کرد تا آروم بشم ولی خوابمو تعریف نکردم واسش خیلی داغون بود                                                                                                  
نمیدونم چرا , فکر کنم دیگه شبا نباید شام بخورم

الانم ساعت 20 دقیقه به 4 صبح و من خوابم نمیبرد امدم چند تا سایت واسه کیف پیدا کنم گفتم یه چیزی هم بنویسم 

خالی از غریزه نباشه 

مواظب خودتون باشید 


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1391-04:42 ب.ظ

نویسنده :سارینا

میفروشمش =)

سلاااااام 

خبر خاصی نیست غیر اینکه همسر مریضه و من موفق شدم 2 روز تو خونه نگهش دارم 

خلاصه که برنامه داشتیم با آقا !!آروم و قرار نداره بچه همون روز اول که مریض شده بود و تب داشت منو برده منیره کفش کوه ببینه کلی دعواش کردم تا راضی شده برگرده خونه استراحت کنه 

قرار بود برادر شوهر بزرگه از یه مغازه خاص واسه ما یه دونه کیف بخره , گفته بودم که 2 تا برادر شوهرا جفتشون تو بلاد کفر زندگی میکنن ؟ , البته از این جهت میگم خاص که اجناسشون همیشه تو حراجه , آررره گلم  

آقا ما یه روز خونه نبودیم ایشون رفته به شهر مجاور و واتس اپ گوشیشم و هم فعال کرده شروع کرده عکس فرستادن به آقای شوهر که این کیف خوبه یا این؟ 

شوهر زنگ زده به ما که : کیف قهوه ای و مشکی بگیرم خوبه ؟

من : قهوه ای و مشکی؟ جفتشووو دارم که خب 

شوهر : خب اخه به همه رنگ میاد 

من : باشه بگیر 

....

چند دقیقه بعد گوشی زنگ میخوره 

من : جانم

شوهر : کیف آبی و زرشکی بگیره خوبه 

من :  ( یعنی من یه غلطی کردم گفتم مشکی و قهوه ای دارم و البته زود هم پشیمون شدم و گفتم همونا که 

خودت گفتی خوبه چون میدونستم چی میشه)

من : نمیدونم رنگشون خوب باشه یا نه , همون مشکی و قهوه ای باشه خوبه , قهوه ایشم که میگی تیره اس , کیف 

خودم روشنه , بگو همونا رو بگیره 

خلاصه با کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چونه زدن که آبی و زرشکی نمیخوام آقا غلط کردم , شیکر 

خوردم و .... ( بعدا که عکسا رو دیدم فهمیدم که خوب کردم نگرفتم چون آبیش آبی که میخواستم نبود )

شوهر : ای بابا 

خدافظی کردیم 

2 دقیقه بعد یک تماس دیگه 

شوهر : اگه 2 تا کیف یه شکل باشه یکیش مشکی یکیش قهوه ای خوبه ؟ 

من : نه باباااااااا نمیخوام همون مشکی و قهوه ای رو که اول گفتی بگیر 

...

یعنی 2 تا نابغه خوردن به پست مااا و خواستن کیف بخرن واسه من . ولی وقتی فهمیدم قیمت هاشون چند بوده 

میخواستم این شوهر رو بکشم , راه پس دادن همنبود چون آقای برادر برگشته بود به شهر خودشون . درسته که بازم

نصف قیمت خریده واسم کیفا رو ولی اگه میخواستم این همه پول بدم همین جا با سلیقه خودم میخردیم  

من سالی یه دونه کیف میخرم ولی خوبه شو میخرم یعنی تقریبا میشه گفت با قیمتی که اینا واسم خریدن برابری

میکنه و بازم با توجه به قیمت های روز  , 2 سال هم بود که کیف نخریده بودم ,چون هر وقت برادر شوهر بزرگه امده

بود یکی واسم سوغاتی میاورد. منم میدیم خب چه کاریه حالا به سلیقه ی خودم نباشه ولی خوبه استفاده میکنم .

ولی این سری  خودمون سفارششو دادیم , خودمون یعنی احسان خان ! قرار هم بود خودمون پولشو بدیم و برادر هم 

واسمون پستش کنه چون ایران نمیاد احسان خان هم باز خوش چس بازیش گل کرده 2 تا خریده !! اونم با این قیمت 

یورو !!! حالا من چی بگم بهش؟ کلی چیز میز و کوفت میخوام نخریدم که صرفه جویی شه مثلا !! اون وقت اینجوری 

شده .

 البته اون 2 تا کیفی که برادر شوهر قبلا واسم آورده خدایی جنسش خوبه و البته چرم ِ, یکیش از این دوشی ها س 2 

سال بیشتره دارمش  تقریبا همه جا میبرمش کیف به اون کوچیکی رو کتابای کلفت دانشگاه رو میذاشتم توش , تازه 2 

تا کتاب همزمان , حالا فکرشو بکنید دیگه چه جون سختی دارن این کیفااا ( دارم تبلیغ میکنم ) !!!!

حالا منم یه کاری کردم  

برداشتم تو ف ی س ب و ک یه پیج ساختم , میخوام تا زمانی که کیف به دستم میرسه , یعنی احتمالا واسه ژانویه , 

 اعضای پیجم بره بالا و من این 2 تا کیف رو بفروشم با قیمت قبل حراج , البته تو ایران هم همون قیمت قبل حراجش در 

میاد اگه همچین جنسی باشه , شایدم بیشتر . بعد با پولش 4  تا کیف  بخرم دوباره و همین جور تجارتم رو گسترش بدم  

به نظرتون کارم میگیره ؟ پول دار میشم ؟ 

کسی نمیخواد کیف بخره ؟ جنساش خوبه هااااا  

خلاصه تعارف نکنید , فروشنده ام 



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1391-04:00 ب.ظ

نویسنده :سارینا

میفروشمش =)

سلاااااام 

خبر خاصی نیست غیر اینکه همسر مریضه و من موفق شدم 2 روز تو خونه نگهش دارم 

خلاصه که برنامه داشتیم با آقا !!آروم و قرار نداره بچه همون روز اول که مریض شده بود و تب داشت منو برده منیره کفش کوه ببینه کلی دعواش کردم تا راضی شده برگرده خونه استراحت کنه 

قرار بود برادر شوهر بزرگه از یه مغازه خاص واسه ما یه دونه کیف بخره , گفته بودم که 2 تا برادر شوهرا جفتشون تو بلاد کفر زندگی میکنن ؟ , البته از این جهت میگم خاص که اجناسشون همیشه تو حراجه , آررره گلم  

آقا ما یه روز خونه نبودیم ایشون رفته به شهر مجاور و واتس اپ گوشیشم و هم فعال کرده شروع کرده عکس فرستادن به آقای شوهر که این کیف خوبه یا این؟ 

شوهر زنگ زده به ما که : کیف قهوه ای و مشکی بگیرم خوبه ؟

من : قهوه ای و مشکی؟ جفتشووو دارم که خب 

شوهر : خب اخه به همه رنگ میاد 

من : باشه بگیر 

....

چند دقیقه بعد گوشی زنگ میخوره 

من : جانم

شوهر : کیف آبی و زرشکی بگیره خوبه 

من :  ( یعنی من یه غلطی کردم گفتم مشکی و قهوه ای دارم و البته زود هم پشیمون شدم و گفتم همونا که 

خودت گفتی خوبه چون میدونستم چی میشه)

من : نمیدونم رنگشون خوب باشه یا نه , همون مشکی و قهوه ای باشه خوبه , قهوه ایشم که میگی تیره اس , کیف 

خودم روشنه , بگو همونا رو بگیره 

خلاصه با کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چونه زدن که آبی و زرشکی نمیخوام آقا غلط کردم , شیکر 

خوردم و .... ( بعدا که عکسا رو دیدم فهمیدم که خوب کردم نگرفتم چون آبیش آبی که میخواستم نبود )

شوهر : ای بابا 

خدافظی کردیم 

2 دقیقه بعد یک تماس دیگه 

شوهر : اگه 2 تا کیف یه شکل باشه یکیش مشکی یکیش قهوه ای خوبه ؟ 

من : نه باباااااااا نمیخوام همون مشکی و قهوه ای رو که اول گفتی بگیر 

...

یعنی 2 تا نابغه خوردن به پست مااا و خواستن کیف بخرن واسه من . ولی وقتی فهمیدم قیمت هاشون چند بوده 

میخواستم این شوهر رو بکشم , راه پس دادن همنبود چون آقای برادر برگشته بود به شهر خودشون . درسته که بازم

نصف قیمت خریده واسم کیفا رو ولی اگه میخواستم این همه پول بدم همین جا با سلیقه خودم میخردیم  

من سالی یه دونه کیف میخرم ولی خوبه شو میخرم یعنی تقریبا میشه گفت با قیمتی که اینا واسم خریدن برابری

میکنه و بازم با توجه به قیمت های روز  , 2 سال هم بود که کیف نخریده بودم ,چون هر وقت برادر شوهر بزرگه امده

بود یکی واسم سوغاتی میاورد. منم میدیم خب چه کاریه حالا به سلیقه ی خودم نباشه ولی خوبه استفاده میکنم .

ولی این سری  خودمون سفارششو دادیم , خودمون یعنی احسان خان ! قرار هم بود خودمون پولشو بدیم و برادر هم 

واسمون پستش کنه چون ایران نمیاد احسان خان هم باز خوش چس بازیش گل کرده 2 تا خریده !! اونم با این قیمت 

یورو !!! حالا من چی بگم بهش؟ کلی چیز میز و کوفت میخوام نخریدم که صرفه جویی شه مثلا !! اون وقت اینجوری 

شده .

 البته اون 2 تا کیفی که برادر شوهر قبلا واسم آورده خدایی جنسش خوبه و البته چرم ِ, یکیش از این دوشی ها س 2 

سال بیشتره دارمش  تقریبا همه جا میبرمش کیف به اون کوچیکی رو کتابای کلفت دانشگاه رو میذاشتم توش , تازه 2 

تا کتاب همزمان , حالا فکرشو بکنید دیگه چه جون سختی دارن این کیفااا ( دارم تبلیغ میکنم ) !!!!

حالا منم یه کاری کردم  

برداشتم تو ف ی س ب و ک یه پیج ساختم , میخوام تا زمانی که کیف به دستم میرسه , یعنی احتمالا واسه ژانویه , 

 اعضای پیجم بره بالا و من این 2 تا کیف رو بفروشم با قیمت قبل حراج , البته تو ایران هم همون قیمت قبل حراجش در 

میاد اگه همچین جنسی باشه , شایدم بیشتر . بعد با پولش 4  تا کیف  بخرم دوباره و همین جور تجارتم رو گسترش بدم  

به نظرتون کارم میگیره ؟ پول دار میشم ؟ 

کسی نمیخواد کیف بخره ؟ جنساش خوبه هااااا  

خلاصه تعارف نکنید , فروشنده ام 



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1391-02:44 ب.ظ

نویسنده :سارینا

خواهرم و میخوام :(

دیشب پریشبا تو یه فکری بودم 


اینکه چرا خواهر من با من راحت نیست , من و یه دونه خوهرم 3 سال و خورده ای با هم اختلاف سنی داریم و من 

بزرگترم . وقتی بچه بودیم خیلی با هم دعوا وکتک کاری داشتیم ولی همدیگرو دوست داشتیم . تو یه سنی من با توجه

به رابطه ی بچه های یه عمه ام که 7  تا دختر و 1 پسر بودن!! فهمیدم حتی اگه با خوهرم دعوا هم میکنیم جلوی بقیه 

باید پشت هم باشیم و از هم حمایت کنیم.

من خواهر کوچولومو تو کارای مثلا سری بچه گونه و رازایی که با دختر عمه و دختر دایی و دوستام داشتم قبول 

نداشتم. تابستونا همیشه یا من میرفتم خونه دایی و عمه میموندم یا بچه های اونا میومدن ولی خواهرم و تحویل 

نمیگرفتمتا زمانی که دبیرستانی شدم و تونستیم با هم مَچ بشیم ! و هر غلطی میخواستیم بکنیم با هم نقشه میکشیدیم 

ولی این زمان زیاد طولانی نبود !! به خاطر اینکه بنده وقتی دیپلمم و گرفتم و هنوز 2 ماه بیشتر از پیش دانشگاهیم 

نگذشته بود عقد کردم . از اونجایی که شوهر بنده هم آدم پایه ای نبود مجبور بودم که دیگه با آبجی جونم دست به

یکی نباشم و اون تنها شد و چون شوهر بنده هم میخواست سر در بیاره و هم مدام غر میزد

که چرا خواهرت مثلا دوست پسر داره چرا دیر میاد و چرا زود میاد میکرد و منم میرفتم غرشو به اون خواهر بیچارم 

میزدم و بهش گیر میدادم که دیگه طرف من نیومد که یه موقع منه دهن لق نرم گزارش بدم 

خیلی اخلاقم بد بود مثلا میخواستم نذاره خیلی کارارو بکنه وقتی بهم میگفت یا خودم میفهمیدم میرفتم به مامانم 

میگفتم . اونم قرار میشد به طور نا محسوس پیگیری کنه میرفت زااااااااارت میذاشت کف دسته خواهره , اونم چون 

فقط به من گفته بود معلوم میشه مامانم از کجا فهمیده و دیگه رجوع کرد به دوستای گندش همه هم ادمای درمونده!! 

مثلا یکیشون که اصلا یه مدتی ما خانواده ی ما زندگی میکرد دختری بود که مامان و باباش در آستانه ی جدایی بودن , 

مادرش فکر کنم 3 بار ازدواج کرده بود و گویا معتاد و مقدار زیادی روانی بود و باباشم یه زنه رو پیدا کرده بود با اون 

میگشت , این دختر هم آواره بود و دوستاییدیگشم یه مقدار شاید بهتر بودن خوانوادشون ولی خودشون افتضاح !!!

و مسئله ی دیگه ای که باعث جدایی بیشتر من و خوهر کوچولوم شد "زمانی" بود که من از خانواده ام جدا شدم , 

یعنی عقد کردم . اون موقع خانواده ی من تو بدترین شرایط بودن . اوضاع بهم ریخته بود و خواهر کوچولوی من تنهایی 

باید تحمل میکرد چون من دیگه نبودم .

تو زمان عقدم با احسان میشه گفت زندگی میکردم و اونم نمیذاشت زیاد جایی حضور فعال داشته باشم!!! . هم فشار 

خانواده ام بود هم احسان و هم کنکور . خودمم فراموش کرده چه برسه به خواهرم ...

خودش تنهایی بزرگ شد بدون من . بدون یه خواهری که پشتیبانش باشه . فقط اسمم خواهر بود . تو بد ترین شرایط 

تنهاش گذاشتم و باهاش نبودم . رهاش کردم که تنهایی کاراشو کنه . تنهاش گذاشتم ...

دیشب وقتی داشتم به این موضوع فکر میکردم بغض گلومو گرفته بود گفتم بنویسم که یادم نره , یادم نره خیلی پست 

عمل کردم خیلی ناشیانه قضاوتش کردم . خودمم بچه بودم ولی میتونستم بزرگتر از این باشم . 

دارم مینویسم اشک میریزنم , واسه خودم که خواهری نکردم واسه خواهرم که فکر میکردم باید ازش انتظار داشته 

باشم ولی با یادآوری  کارایی که کردم حقیبه خودم نمیتونم بدم.

من اجازه دادم احسان با ورودش به زندگیم منو تغییر بده . شاید به خاطر این بود که باهاش نجنگیدم و تسلیم شدم . 

خودمو و فراموش کردم . وظایفمو فراموش کردم. شده عین این زنای 100 سال پیش که میگفتن : هرچـــــــــــی 

آقامون بگه !!!

فهمیدم خواهر کوچولو داره اشتباه میکنه و شایدم کار اون نبود ولی آبروشو جلو خانوادم بردم . گفتم کار تو بوده . با

هم قهر کردیم ولی نتونستم تحمل کنم آخر شب رفتم سراغش بغلش کردم و با هم گریه کردیم ولی بازم نتونستم 

پشتش باشم رهاش کردم . اون دیگه به من اعتماد نداشت .

الان هیچ کدوم از اون دختر عمه ها و دایی ها و دوستای جینگ و ندارم , دوستای قدیمیم هستن ولی نمیتونم

باهاشون حرف بزنم بدون اینکه نگران باشم حرفم جایی درز پیدا نمیکنه.

 ولی خواهر کوچولوی خودمم محرم راز خیلی ها شده , ولی من ندارمش .

همیشه فکر میکردم باید از لحاظ مالی حمایتش کنم ولی موضوع این نبود , اشتباه فکر میکردم .

الان میدونید با کی بیشتر میگرده؟ با خوهر دوست پسرش که تقریبا هم سن و سال منه و ازدواج کرده و بچه هم داره !!!

ولی من ندارمش 

خودمم و خودم تنها ...


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1391-01:57 ق.ظ

نویسنده :سارینا

در باز شد و یه جوجه دوید و امد تو کوچه =))

به به من چقدر این روزا فعالم!!! هعی میام فرت و فرت پست میذارم تا شما حض ببرین !!


این روزا رسما پدر کمرم در امده , کمر درد نداشتیم که 2 - 3 ماهیه به دارایی هامون اضافه شده

این روزا هر کی منو میبینه میگه : وااااااااااااااااااااای چقدر لاغر شدی!! فکر کنم صورتم لاغر شده باشه فقط چون من هیچ کاری در جهت لاغر شدم انجام 

ندادم .

والاا بخدااا , اون موقع که خودم و میکشتم و تو 45 دقیقه دور پارک پردیسان و میدویم یه ذره هم لاغر نشدم حالا نمیدونم چرا هر کی منو میبینه این حرفو میزنه !

زندایی شوهر که برگشته میگه , نکنه باردارییییی 

من: کسی که بارداره لاغر میشهه؟

زندایی شوهر : گفتم شاید داری خودتو لاغر میکنی تا واسه باردای آماده شی , نیست درسِتَم تموم شده گفتم شاید خبریه ؟؟ 

من : نه باباااا والاا خبری نیست , فعلا هم قرار نیست خبری بشه 

مو به تنم سیخ میشه کسی مپرسه نمیخوای بچه دار شی؟! نمیدونم چرا دوست ندارم اون قدر بزرگ بشم که مادر بشم !

یعنی آماده ان تا یه حرفی دربیارن , تازه داریم خوش میگذرونیم بچه رو میخوام بذارم کجای دلم , والااااااااا , خیلی خوشم میااااد 

راستی به هیچ کس نگفتم ارشد ثبت نام کردم چون خیلی درس میخونم نمیخوام توقع مردم بالا بره  فقط مامانم پرسید ثبت نام کردی ؟ که اوکی را دادیم ...

این روزا خبری نیست زیاد محرمِ دیگه !!! حسین پارتی که دیگه به سن و سال و وضعیت ما نمیخوره 

دلم میخواد برم باشگاه تا این وزن وامونده رو که به قیافمون نمیخوره بیاریم پایین . البته حالا نشینید با خودتون فکر کنید من الان خیلییییی چاقم هااا نهههه 

ولی همچین درشتـــــــــــــــــ محسوب میشیم  170 قدمونه 72 وزنمون بوده که با این توصیفاتی که همه گفتن لاغر شدی نمیدونم چند شده باشه !!!!

میخوام برگردم همون وزن قبلی یعنی 60 , باشگاه  درست و حسابی نمیشناسین با برنامه با آدم کار کنن لاغر شم؟؟ نمیخوام برم دکتر میخوام با ورزش کم 

کنم و البته از نظر غذایی هم خودم پرهیز میکنم اونموقع دیگه , البته الان غذام کم شده فکر کنم به خاطر همینه همه میگن لاغر شدی !

اگه میشناسین بگین ثواب داره . 

مواظب خودتون باشید 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1391-10:29 ق.ظ

نویسنده :سارینا

یه ذره وبلاگ نویسی

چقدر الان همتون منو دوست دارید!

چقدر تو این مدت واسم کامنت امده ! 

اشکال نداره بریم سر اصل مطلب , تو این ماه عزیز که کم کم هم داره تموم میشه ما کلی مهمونی رفتیم و کلی پیاده

شدیم چون همه از دم تولد بود , تو یه روز که بنده 2 تا تولد رفتم چون خیلی واجب بود یکیش دخترونه بود یکیش هم 

قاطی موضوع مهمونی غیر از تولد کلاه گیس پارتی بود  

فک کن همه ی مهمونا کلاه گیس گذاشته بودن غیر از 2 - 3 نفر که یکیشم همسر بنده بود , بچم زیر بار خفت نمیره 

خلاصه که تو آبان ماه ما 4 تا تولد رفتیم دیگه به اضافه ی تولد همسر که یه تولد 6 نفره گرفتم براش  , الان دیگه داریم 

میمیریم از خوشی 

ارشد و چی کارش کنم ؟ به دوستم میگم لیست کتابارو بده برم بخرم فهمیدم دست کم 200 باید پیاده شم , منصرف 

شدم میرم از یکی از دوستام میگیرم , نیست خیلی امید دارم  . ببین من چه قدر فرهنگی ام حاضر نیستم پول کتاب 

کنکور حتی بدم , خب چی کار کنم بیا بِکَن !! همسر هم که همیشه میگه از وسایل خودت استفاده کن یا اینکه میگه 

برو بخر موافقت کرد که برم از کسی بگیرم , ببین دیگه کارمون به کجا رسیده  هر چی هم میدویم فعلا که به جایی 

نرسیدیم .

ببین من چه شوهری دارم , با یه سی دی و 4 تا سوال تونست کابینت بسازه ! بزن دست قشنگروووووووووو . کور شم 

اگه دروغ بگم . الان کابینتای 4 تا واحد خونه ای که با باباش ساختن و زده مونده 3 تاش . خدایی از اون واحدی که واسه 

نمونه کس دیگه زده بود 100 برابر بهتر شده قبلا هم هیچ پیش زمینه ای نداشته . یه همچین شوهری دارم من 

از فرط تنبلی دیشب نهار امروزم و پختم یعنی موقع ی خواب زیرشو کم کردم اومدم خوابیدم تا صبح ساعت 9 که بیدار 

شدم خواموشش کردم .

تو این مدت که نبودم با گوشی میمومدم وبلاگاتونو میخوندم ولی نظر نمیدادم , سخت بود خب . یه چند تا وبلاگ جدیدم 

دارم میخونم برم اونارم لینک کنم .

دیگه ... با همسایه بغل دستیمون و طبقه 4 رفیق شدیم , این بغلیمون مشکوک میزنه . حالا بعدم مفصل میگم بهتون ...
 
دیگه ... من دلم میخواد برم سر کار خسته شدم اینقدر خوابیدم خب 

دیگه چیزی یادم نمیاد  ...


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 7 آبان 1391-03:16 ق.ظ

نویسنده :سارینا

سلام

میام چیزی بنویسم , نمیدونم چی دوباره یکی از دوستامو تو فیس پیدا کردم , خواستم به یکی بگم , البته یه مقدار بهم ریختم که نمیدونم چرا! فکر کنم حساس شدم !! به چی ؟ بازم نمیدونم شایدم یه حس دیگه اس ...

این دوست قبل از من عقد کرده بود بنا به دلایلی سر چند ماه نامزدیشون بهم خورد . هر سری یه چیزی میگفت . یه بار میگفت معتاد بود , یه بار میگفت تو جیبش قرص پیدا کردم , یه بار میگفت نه معتاد نبود خلاصه ما نفهمیدیم . منم چند وقت بعدش عقد کردم که شوهر رابطه رو قطع کرد!!
2 - 3 بار بهم زنگ زد گفت کارت دارم و چون من بیرون بودم قرار شد بهش زنگ بزنم که نزدم ...
همیشه وقتی به یادش میفتادم با خودم میگفتم عجب رفیقی بودم من 

قبل از اینکه بیام بنویسم میام نگاه میکنم ببینم آخرین باری که نوشتم کِی بود , 14 مرداد که دیدم اونم انتشارش نکرده بودم نه اینکه نخوام , حواسم نبوده رو حالت چرک نویس مونده بوده! واقعا که قربون آدم حواس جم 

این چند وقته یه سره در حال بیرون رفتن و مهمونی بودیم یه سره یا تولد بوده یا دوره همی بوده , خلاصه اینکه جیب ما خیلی خالی شد تو این مهمونی ها . فقط یه مورد رو تونستم بپیچونم 

این همسایه دیوار به دیوارمونم یه روز امد در خونمون و زد گفت با هم رفیق شیم گفتم باشه !!! حالا اینام اضاف شدن . بابااااااااا والااااا دیگه پول واسمون نموند . دختره زنگ میزنه میگه بریم بیرون میگم شوشو خسته اس , البته بنا بر گفته ی خوده شوشو جان که گفته خسته ام بپیچونش , میره به شوهرش میگه اون زنگ بزنه !!! ایییییییییییییی بابااااااااااااااااااا نخوایم بیایم بیرون کیووووووووو باید ببینیم اخهههههههه 

خلاصه که قراره ترمز دستی رو بکشیم که قبل از کشیدن ترمز دستی باید بگم 2 تا تولد دیگه دعوتم 2 تا شم تو 1 روز! فک کن یکیشونو که 1 ماه پیش ازم قول گرفته و من باید برم که البته دخترونه اس یکیشونم دوست صمیمیم میباشد و مهمونی قاطیه . خلاصه هیجدهم رسما بنده به فنا میرم چون خودمو باید نصف کنم , قراره 5 تا 8 برم یه جا 8 به بعد هم جای دیگه , اخه نیست خیلی واجبه 

خسته شدم از بس زندگیم تکراری شده , یا کار خونه میکنم یا خواب + این مهمونی ها ی مذخرف که واقعا خسته ام کرده چون نه میدونم چی بپوشم و نه میدونم چی واسشون بخرم چون مهمونی بی مناسبت که نمیتونن بگیرن , میمیرن اونجوری خوب مگه نمیدونید!!!

دوست دارم برم سر کار ولی متاسفانه واسه ی یه کار خوب پارتی ندارم و اینکه هر کاری هم نمیتونم برم چون من شوهر دارم !!!

خلاصه که بیکاری بد جور داره بهم فشار میاره در ضمن من حتما باید برم سر کار تا بتونم به خانوادم کمک کنم , دلیل اصلی رفتنم به سر کار هم همین مورده چون تو زندگی خودمون شوهر تلاش خودشو داره میکنه و خوشبختانه از پسش بر میاد ولی ... 
...
خیلی تنبل شدم حتی همت نمیکنم یه کلاس زبان برم 

راستـــــــــــــــــی گفتم درسم تموم شد ؟؟   ولی حیف ! چون از بس گشادم نتونستم واسه ارشد درس بخونم تا حالا 

نمیدونم کلا بی انگیزه ام , خیلی هم زیاد 

تولد دوستم بود رفته بودیم با شوشو جان واسش خودکار بخرم و بدم اسمشو روش بنویسن . تو این مدت زمانی که داشتیم انتخاب میکردیم و تا ببرن اسمو بنویسن بیارن با یه آقایی آشنا شدیم اونجا , که خودکار باز بودن ایشون . چند تا خودکار تو کیفش داشت فکر کنم یه 10 - 12 میلیونی پول همون چند تا دونه بود ؛  مثلا یکیش 1 میلیون و 800 بود ! اون یکی 2 و خورده ای میلیون !! 
میگفت قلم صادق هدایت رو دارم  خودکار جلال ال احمد و دارم . همین جوری که شوهر جان میپرسیدن و ایشون با اشتیاق و حوصله جواب میدادن فهمیدیم ایشون آقای علی دهباشی سر دبیر مجله ی بخارست هستن که هر 2 ماه یک بار چاپ میشه و ادبی هست و بیشتر به دانشگاه های آمریکا فرستاده میشه و خیلی چیزای دیگه که شاید بعدم تعریف کردم 
خلاصه دعوتمون کرد به نمایشگاه نقاشی آیدین آغداشلو . همش احساس میکردم با رفتنم به این نمایشگاه زندگیم تغییر میکنه , نمیدونم چرا ؟ ولی متاسفانه شوهر برنامه رو به هم ریخت و با دوستان رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم از گردش شوشو رفت تا به یه کاری برسه , منم که تنهایی نمیتونستم برم چون آل میبرتم !


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 مرداد 1391-02:40 ق.ظ

نویسنده :سارینا

کِرم !!!

فقط همینو بگم خونمون کِرم گذاشته!! اَاَییییییییییییی


همه جا رو گشتم , والا سابقه ی همچین چیزی رو نداشتیم 

فکر کنم گلپرای مادر شوهر کاره خودشو کرد 

آخه به من چه بردار ببر خونه ی خودت دیگه , پهن کرده اینجا خشک بشه 

اییییییییییی خدااااااااااا کرم و کجای دلم بذارم!!!


داشتی چی شد ؟ یه پست داشتم به اسم " عروسی " هیچ نظری نداشت نگو رو چرکنویس بوده , گزینه ی انتشار رو نزده بودم برین بخونین سادقدوش شده بودم :)


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 9 مرداد 1391-03:35 ب.ظ

نویسنده :سارینا

از چی بگم؟

دوستای گلم مخصوصا اونایی که تو این چند وقت سراغمو گرفتن , سلام عرض میکنم 


خداییشو بخوای حوصله ی نوشتن نداشتم , هر سری هم که میومدم سر بزنم با

گوشی میومدم وبلاگ دوستامو میخوندم و بر خلاف همیشه بدون نظر میرفتم.

تو این مدت اتفاقای زیادی واسم افتاد , ولی اینقدر واسه خودم تعریف کردم حال نوشتنشو ندارم!  

هم خوب و هم بد !

فقط خیلی خسته ام , و همچنین خیلی خیلی بیکارم! بیکاری بیشتر کلافم میکنه . یکی 

دو روز پیش دایی همسر جان خونمون بود بازرس شرکت نفته دایی. به داییش میگه 

واسه سارینا کار سراغ نداری؟  دایی: با لیسانس اقتصاد کشاورزی؟!

من 

خداییش میدونم رشته ام تخماتیکیه! ( با عرض پوزش ) ولی خوب اگه بخواد واسم 

کار پیدا کنه میتونه . الان کی سر جای خودشه؟؟

راستـــــــــــی یکی از خبرای خوبم همین بود که : درسم تموم شدههههه  

یکمی راحت شدم ولی امان از بیکاریییییییییییی , هعــــــــــــــــــــــــی

بچه ها نوشتنم نمیاد , فعلا همینو داشته باشید تا بعد , قربونتون برم 



و یه چیز دیگه :
هر چند میدونم اینجا رو نمیخونی ولی نازنین عزیز تسلیت میگم به خاطر فوت مادرتون , تو وبلاگ بچه ها پیگیر بودم وقتی تو صفحه ی مارگزیده خوندم حالم خیلی گرفته شد . خدا بهت صبر بده نازنینم . 


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-07:41 ب.ظ

نویسنده :سارینا

بهار کجایی؟

بچه ها سلام

کسی از بهار خبر داره؟

یهو وبلاگشو بسته و رفته

بهاااااااااااااار از این جا رد یه پیغام بذار دختر جوووووون

.................................................................................

راستی

میدونم دیره هااا ولی خانما و مادرای گل روزتون مبارک باشه



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-09:43 ق.ظ

نویسنده :سارینا

عروسی

همش پرید کثـــــــــــــــــــافت

خلاصش این بود که : 13 هم عروسی دوستم بود که از دوم دبستان با

هم دوست بودیم , من و 4 تا دیگه از دوستامون همراه شوورامون

ساقدوش شدیم . لباسمون پیراهن بلند آبی کاربنی بود پسرا هم که

کت شلوار مشکی و پیرهن سفید و کراوات آبی کاربنی.

بچه ها رو بردم اونجایی که لباس عروسمو دوخته بودم . یه قیمت خوب

باهامون حساب کرد . صبح عروسی هم با عروس رفتیم آرایشگاه ,

آرایشگاه گل بانو . دیوونه 1200 داده بود پول آرایشگاه والا آرایش 80

تومانی ما بهتر بود!!! البته دوستم خیلی خوشگله خودشااااااا . خلاصه

هممون موهامون مدل جمع درست کردیم و لباسامونو پوشیدیم شروع

کردیم جولون دادن یعنی احدی نبود که شماره ی خیاط و نپرسه و نگه

کی آرایشت کرده  . آخرشم خود آرایشگاه شمارمو گرفت که زنگ بزنن

بهم برم مدل بشم  یعنی با خودم کلی حال کردم . هنوز که عکسای

باغ و که عکاس انداخت ندیدیم ولی عکسایی که خودمون انداختیم هم

عالی شد  .

اون روز 3 تا عروس تو آرایشگاه بود همه تو کف ما چند تا ساقدوش بودن

عروسااا

روز قبل عروسی هم عقد کنون دختر عمه م بود , عمه جونم ساعت 6

یه روز قبل جشن زنگ زده به من میگه فردا ساعت 6 جشن عقد پرستوِ

به مامانتم بگو . به خداااا فکر کردم یهو تصمیم گرفتن جشن

بگیرن ,میگم عمه یهویی تصمیم گرفتین جشن بگیرین عجله ای شده ؟

نه؟ به یه حالت بدی میگه دیگه عمه جووون همه میدونستن دیگه !!!

منم با خودم گفتم حالا اونایی که میدونستن میان دیگه . فکر کن به

خودش زحمت نداده یه زنگ به مامانم بزنه! حالا اصلا مشکلی با هم

نداشتیم هیچ وقتا !!! بابا آدم میخواد بره جشنی چیزی اقلا یه چیزی

میخواد بپوشه حالا قضیه ی احترام بخوره تو سرشون!!! اون که دوستم

بود از 3 ماه قبلش میدونستم !!!

فرداش دختر عمه بزرگم تو فیس پیغام زده چرا نیومدی چشمم همش

به در بود!!! منم جواب دادم عمه امون اینقدر تحویلمون گرفت , از شدت

شرمندگی نتونستم بیام . که دیدم زنگ زد بهم ولی بیرون بودم قراره

شد بهش بزنگم که هنوز وقت نشده احتمالا امروز بهش زنگ بزنم .

ولی مخارجون به خاطر این عروسی دوستم خیلی بالا رفت با یه حساب

سر انگشتی به خاطر یه عروسی 500 تومان به خرج افتادیم خیلی زور

داره تو این اوضاع

واسه بابام دعا کنید یادتون نره هاااااااااااااااا



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 31 فروردین 1391-10:14 ق.ظ

نویسنده :سارینا

از عید تا حالا :))

خشم بهار انگیزه ای شده که بیام بنویسم :)) عاشقتم بهار جونم :**

از کجا بگم؟ اصلا پست آخرم چی چی بود؟!!! حالشو ندارم ببینم.

عید و گفتم؟ ... امسال اولین سالی بود که یا مقلب القلوب و نخوندم :|

اصلا به کل یادم رفت و کلا فرداش یادم اومد! نمیدونم چرا!!

اول که میخواست سال تحویل شه , خدا از این مجریه نگذره شروع کرد

تبریک گفتن که بعلههههه مبارکه و اینا ما هم فکر کردیم سال تحویل

شد , نیست هر سال از سال قبل بدتر میشه و یه بوق هم نمیزنن که ما

بفهمیم سال تحویل شده , ما هم شروع کردیم ماچ و بوس و همدیگرو

تحویل گرفتن . دوربین هم که اماده بود و عکس میگرفتیم که همون

لحظه زدیم کانالای غیر وطنی ببینیم آهنگی چیزی میخونن , دیدیم

بـــــــــــــــــــــَه هنوز 1 دیقه مونده کـــــــــه , آقاااااااااا یَک ضایع

شدیم . خیلی باحال بود :))

یه چند روزی رفتیم رشت با 2 تا از دوستامون , اگه احسان حالش بد

نمیشد از همون اولش , خیلی خوش میگذشت اما حیف دیگه ... بمیرم

بچم نمیدونست گلاب به روتون سردی مزاج شده یا اجابت مزاج نداره !!!!

خلاصه ما رو هم سر درگم کرده بود که عاقبت چون فقط من

میشناختمش فهمیدم برعکس داره میگه  مامان و باباشم که بدتر

ریدن تو اعصابمون از بس زنگ زدن که آخر خودم جواب دادم باباااااااااااا

چیزیش نیست یبوست شدهههه!!!

بعد باباش گفت اینکه میگه مسموم شدم ! گفتم نه !!! به خاطر همین

میگم فقط خودم از دردش سر درآوردم . عادت داره آدم و سر در گم کنه

دیگه جونم براتون بگه از این فامیل به این بزرگی که من دارم , غیر از

خونه مامانم و یگانه مادر بزرگم :) فقط تونستم خونه ی 2 تا از عمه هام

برم ! الباقی یا نبودن یا داشتن میرفتن بیرون یه سری ها که خودم دلم

نخواست برم , بعله حرفیه؟

ولی فک و فامیل خانواده مادر شوهر را ترکاندیم ! خیلی خوشم میاد

باهاشون برم بیرون!!!

خدایی مدیونید فکر کنید عروس بدیم! فکر کن دم به دیقه مادر شوهرت

از اخلاق گــــــــــــــــــُه پدر شوهرت بگه , پدر شوهرتم هعی از این زنا

بد بگه که یا خرابن !!! ( با عرض شرمندگی ) یا دو بهم زنن و بین برادرا

رو به هم میزنن ( خودش با برادراش قهره , فرصت شد میگم چرا و اصلا

هم به مادر شوهرم ربط نداره ) یا عوضی هستن و یا چیزی تو همین

مایه ها  اصلا هم یه دور از جون جمع نمیگه !!! یعنی اگه تا ارنج هم

دستشو عسل کنه بذاره تو حلق من ( دست بر قضا منو خیلی هم

دوست داره!!! )   به خاطر این کاراش اصلا حس خاصی بهش ندارم

بعضی موقع ها هم میخوام خفش کنم.

و یا اینکه حرف از ساختمون و  ساختمون و ساختمون و ساختمون و

ساختمون و ساختمون و ... ادامه دهید میزنه!!!

به خاطر همین اصلا دوست ندارم باهاشون برم بیرون , همیشه هم گول

خودم و میخورم میگم شاید این دفعه اینجوری نباشه ! زهی خیال باطل

 از یه طرف هم میگم گناه دارن اون 2 تا پسرشون که اینجا نیست

 یکی نیست بگه خودت مگه چقدر پدر مادرتو  میبینی؟؟؟؟ مامانم که

هنوز واسه عیدم نیومده خونمون ( دعا کنید واسه خانواده ام یه

مشکلی داریم که باید حل بشه وگرنه خیلی بد میشه )

دیگه چییییییییییییی؟ امسال سال عروسییییییییییییه ... هورااااااااا ...

اولیش دوستم که 12روز دیگه قراره با 5 تا دیگه از دوستامون

ساقدوشش بشیم , پیرهن آبی کاربنی هممون دوختیم , شوهرامونم

قراره کراوات اون رنگی بزنن , دیگه از صبح با عروس دومادیم دیگه :))

حال میده , دومیش که تو تیر ماه پسر خاله شوهر جون ِ و احتمال 99%

دختر خاله ی خودم  هم تو تیر که خدا کنه قاطی نشه چون واسه پسر

خالهِ باید بریم شهرستان  و آخریش , آخرین دخترِ عمه ام که 12 روز از

من کوچیکتره ( 7 تا خواهرن اخه این دیگه آخریشه :)))

چه شود یا با هم میزان یا با هم عروسی میگیرن :)))

خلاصه که سال خوبی هستش دیگه , ایشالا واسه خانواده ی من هم ا

ینجوری باشه و مشکلشون حل شه

دیشب یه زلزله ی8 ریشتری خونمون بود !!! واسه اولین بار دوست

احسان با خانمش و پسر 3 سال و 4 ماهه ی جیگرشون امده بودن خونه

ی ما , یعنی از دستش هلاک شدیم ولی خداییش بچه ی باهوش و

باشعوری بود به چیزی دست نمیزد . یه ماشین هم واسش خریدیم

بهش کادو دادیم کلی حال کرد , خیلی جیگر بود

فعلا برم جمع و جور کنم چون کوهی از ظرف تو آشپزخونه اس ... خدایا ماشین ظرفشویی برسون



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 فروردین 1391-11:31 ق.ظ

نویسنده :سارینا

عید مبارکی :)

سلام سلام :)

عیدتون مبارک همگی از دَم !!!

سیستم میهن بلاگ قاطی بود نتونستم پست آخر سال بذارم  و عید و زودتر به دوست جونی هام تبریک بگم , دیگه خودتون به بزرگی تون ببخشید  :))

راستی دوست عزیز ...  ببخشید نتونستم زودتر خبر بدم بهتون , خیلی ممنون از لطفتون , ولی متاسفانه اون اسم بهم کمکی نکرد فکر کنم فقط ایرانسل و باید پیگیری کنم . در هر صورت ممنون از لطفتون , واقعا بزرگی کردین . ولی اون شخص چه اسم عجیب غریبی داشتا !!!



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 16 اسفند 1390-08:31 ق.ظ

نویسنده :سارینا

کلاس زبانی که پولم را دارد میخورد !!!

میخواستم در مورد ولن بگم دیگه بیخیال فقط در این حد بگم که از دماغ

احسان بیچاره درآوردم ! چقدر میخواست منو خوشحال کنه از تمام

سعیش استفاده کرد ! ولی من بازم بیشعور بازی درآوردم! البته ازش

معذرت خواهی کردم و واسه شام رفتیم کباب زدیم ولی خلاصه که آب

رفته به جوب بر نمیگرده . راستی یه دونه جوجه تیخـــی کادو گرفته ا

م . من واسش پیزی نخریدم ولی به جاش سپندارمذگان واسش جبران

کردم , 2 تا لیوان گرفتم که رو یکیش عکس من بود رو اون یکی عکس

شوشو جان . خعلی خوشگل شد . خوششم امد  

 

این روزا مشغول تکان دادن خونه ام . منم کاریییییییی .

اصلا از این  کارا خوشم نمیاد . من میگم همیشه همه چی رو مرتب نگه

داری و بشوری بذاری کنار بهتره تا اینکه یه دفعه شروع کنی به تمیز

کردن . البته اگهههه.

از وقتی زمستون  شده بند رخت و جمع کردم و لباسا رو هم رو الپتیکال

( تو باشگاه بهش میگن اسکی فضایی!!) پهن میکردم چون بند رخته

بزرگه و نمیشد بذارم تو اتاق خیلی فضا رو میگرفت . دیگه فکر کن دیگه

هر سری لباس میشورم تا سه سری بعدش لباسا جلو الپتیکار ولو بود . ا

حسان جان هم منتظره یعنی یه چیزی رو زمین باشه اونم پشت بندش

ریخت و پاش کنه و سپس با نعـــــــــــــــره ماده شیر ( خودم و میگم !)

به خودش بیاد!

ای بابا خوب اونا لباس تمیزهههههههه. البته بگذریم که دیگه وقتی

میبینه خعلی وقته لباسا این جوری مونده هم جمع میکنه هم میذاره

سر جاش و منو شرمنده میکنه .

خیلی کسلم تو خونه .  احساس افسردگی دارم  

هر کی میپرسه از صبح تا شب تو خونه چی کار میکنی میگم هیچ!

میگن کلاسی چیزی میگم هیچ! میگن درسی چیزی میگم هیچ!

حدود 2 هفته پیش رفتم کلاس زبان ثبت نام . تبلیغشو تو امتحانا واسم ا

س ام اس کرده بودن نگه داشتم ببینم کجای 7 تیره . دیدم خعلی بهم

نزدیکه رفتم ثبت نام کردم در جا پولم ریختم به امید اینکه بگن خانم فردا

بیا برو کلاس .  نشون به اون نشونی که میگن کلاس نداریم تا بعد عید

میگم نمیخوام پولمو بدین میگن عودت نداریم!! میگم واسه کلاسی که

به من ارائه ندادین عودت ندارین؟!!!!!

تا اینکه  بعد 2 هفته زنگ زدم میگم خانــــــــم چی شد؟ میگه با مدیریت

حرف زدیم گفتن بیاین عوض کتاب پول ببرین!!! فکر کن کتاباشون تو هیچ

موسسه ای تدریس نمیشه اون وقت برم ازشون کتاب بردارم!

گفتم عمرناش ما از اوناش نیستیم! گفتم پس گفتین بیاین با مدیریت

حرف بزنین چی شد؟ گفت 6 به بعد تشریف بیارین. منم قبل رفتن یه

نامه نوشتم از طریق سایتشون به دفتر مرکزی شون شکایتشو کردم !

خوب کردم !!! همیشه شعبون  یه بارم رمضون !

 ساعت 7 با احسان رفتم .

پ . ن : یه سری هم بعد10 روز که گفته بودن خبر میدیدم بهت کی بیای رفتم , که دوباره باهام اینترویو کرد گفت بیا 3 ترم بالاتر , میتونی!!! اخه انداخته بودنم ترم 1!!! منم گفته بودم جهنم میرم از اول میخونم !!! مامانم گفت اخه بچه تو ترم یکی مگه پول علف خرسه ؟؟؟؟ گفتم بیخی مامان میرم از اول خوبه برام !!!

وقتی این سری این جوری گفت از شما چه پنهون خعلیییییییی

خوشحال شدم ولی با  منت قبول کردم . همون روز یه آقایی نشسته

بود پشت سر ما! احسانم باهام بود! احسان برگشت گفت این ضعف

مدیریت که  پول و پس نمیدین! راستم میگفت . دختره هم میگفت

نههههه نهههههههه. خلاصه قرار شد که فردا بیام که اونم نشد !!!

اشتباهی ساعت داده  بود بهم !!! آخه من گفته بودم فقط روزای فرد

میخوام بیام اونم 5 تا 8 . اون روزم قبول کردم 7 تا 9 بیام ولی نشد دیگه .

اخه اگه اون ساعت کلاس نداریـــــــــــــــــــــــن بگین من پول وامونده

رو واستون نریزم خـــــــــــــــب. اصلا گه میخورین میگین تا 10 روز دیگه

استارت کلاستون رو میزنیم ! آآآآآآآآآآه

داشتم میگفتم ساعت 15/7 رسیدیم اونجا . دختره گفت قرار بوده 6 تا 7

 بیاین مدیریت رفته تشریف داشته باشین الان تماس میگیرم

میااااان !!!!!!!!!!!!!

ما نشستیم دیدیم یه آقاهه امد تو یه دور زد رفت! گفتم احساان این

مدیره اس . گفت نه بابا! گفتم این همون نیست اون روز پشت ما نشسته

بود گفتی این یه کاره ای هست اینجا؟ گفت نه بابا !  گفتم ولی لباساش

همونه هااااا!! اخه قیافشو ندیدم اون روز!

 

یارو که رفت دختره گفت تشریف ببرین بالا ! رفتیم بالا دیدیم

بعلـــــــــــــــــــه همون آقاهه اقای مدیریت بودن آمده بودن موقعیت

سنجی!! من هنوز تو کف حرکتش موندم!

خلاصه گفت پس نمیدیم !! احسان هم گفت کتابا رو چی کار کنیم اینا

هیچ جا تدریس نمیشه ؟ یارو هم گفت اینا رو که اصـــــــــــلا پس

نمیگیریم حتی اگه پولو بدیم!!! منم کتابارو با حرص از کیفم درآووردم

گذاشتم رو میز گفتم پس اینا هم باشه خدمتتون اصلا نمیخوام . دستم

میلرزید از عصبانیت !

یارو مدیریت : آخه توسیستم مرکزی ثبت میشه نمیشه پس گرفت .

دیگه نگفتم مردیکه بفروش به یکی دیگه پولش بده من!

احسان : پس برم مرکزی پس بدم ؟

یارو مدیریت :

احسان : باشه میریم مدیریت .( البته با آرامش و خنده )

یارو مدیریت : باشه شما 24 ساعت به من وقت بدین !!!

( انقدر احسان گفت همه جا 15% کسر میکنن پس میدن اونم وسط

حرفاش گفت مگه اینکه 20% کسر کنم پس بدم ! آخه تو قرار داد

نوشتیم پس نمیدیم . یادم نیست! کاش خونده بودم قرار داده کوفتی رو 

. امدیم خونه قرار داد احسان و که جای دیگه میره کلاس خوندیم

نوشته بود در صورت برگزار نشدن کلاس در ساعت و روز تعیین شده

شهریه ی شما کاملا پس داده میشود . ای تو روحتوووووون )

پ . ن : پولش اونقدری نبود ولی به قول آقای مدیریت ما که پولمونو از تو جوب پیدا نمیکنیم شما رو نمیدونم . با کتابا شده بود 83 تومان.

پ . ن : یعنی اگه چیزی کسر کنن میرم شعبه مرکزی . منم بیکار سرم درد میکنه واسه این جور کارا . حالا ببین!!!

پ . ن : در جا از مرکزیبا یارو مدیریت تماس گرفته بودن . گفت چرا به مرکزی نامه زدین ؟ این از ناشی گریتون بوده میومدین حلش میکردیم ! احسان گفت من نزدم . گفتم من زدم ( عین یه ماده شیر اینو گفتم ) گفتم البته قبلش تماس گرفتم باهاتون گفتن بهم باید به جاش بیای کتاب بری به خاطر همون نامه زدم . اصلا خوب کردم .

پ . ن :یه قرونشو بخورن حلالشون نمیکنم . میرم تو فیس بوک تبلیغ مال مردم خوری موسسه شونو میکنم . اگه پولمو ندادن میام تو وبلاگم اسمشونو میزنم شماها هم نرین دیگه !!!

پ . ن :ولی خدایی این رسم دانشجو نگه داشتن نیست که به قول احسان پول گرو میکشن  . یادم باشه برم قرار داد و بگیرم بخونم



نظرات() 

تاریخ:جمعه 28 بهمن 1390-10:21 ق.ظ

نویسنده :سارینا

I Love You PMC

اینجا خونه ی ماست!

من نشستم دارم وب گردی و فیس ب و ک بازی میکنم!

2 ساعت دیگه باس راه بیفتم برم کنکور بدم!

ای لاو یو پی ام سی !

راستی بذار تا نرفتم سر جلسه بگردم عمه ی طراح سوال ها و پیدا کنم ( عمه خانم ها شرمنده تو رو خدا )



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 25 بهمن 1390-11:59 ب.ظ

نویسنده :سارینا

مطلب رمز دار : این منم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-01:10 ق.ظ

نویسنده :سارینا

در هم...

دو شنبه ای با دوستای دبیرستانیم قرار داشتم , واسه ی اولین بار همه ی کاراشم

خودم انجام دادم . همیشه از زیر این جور کارا و هماهنگی ها درمیرفتم. کافه ویونا رو

انتخاب کردم . شعبه یوسف آباد . خیلی خوش گذشت . همه چی عالی بود . 3 تا از بچه

هایی که قرار بود بیان نیومدن شدیدا دوست داشتم یکیشونو ببینم . ولی سرما خورده

بود مجبور بود بره دکتر . خیلی دوسش دارم نمیدونم چرا .

همه چی تو کافه خوب بود به غیر از یه مورد کافه چی ها چشم ازمون برنمیداشتن 6 تا

دختر جوون دیده بودن ول نمیکردن. بچه ها معذب بودن . آره جون عمشون

به غیر یکیشون , بقیه رو یه بار دیگه 2 سال پیش که دور هم جمع شده بودیم دیده

بودم .تو این 2 سال اتفاقات زیادی برای شون افتاده بود .

 شادی با یکی 4 سال دوست بوده میدونین پسره چی میشه ؟ معتاد ! اونم به شیشه .

میگفت خیلی عذاب کشیده سرش و اخلاقش از اونی که بود گند تر شده !!!

سیما هم که در به در دنبال شوهر بود . ولش میکردی با یکی از اون کافه چی ها دوست

میشد .  این سیما خانم ما یه بار شدیدا عاشق شده بوده! عاشق کسی که فقط 2

هفته باهاش دوست بوده . یارو خواسته ی نا معقول داشته میبینه سیمای قصه ی ما

اهلش نیست ولش میکنه  . تازه چی از سیما کوچیکتر بوده , سنشم دروغ گفته بوده!

بقیه هم هر کدوم به نحوی داستان داشتن . یکی از بچه ها که طلاق گرفته بود

هما هم که بابای پسره , تسط کامل روش داشت و اینا نمیتونستم به هم برسن . یعنی

همچین آدمی همون بهتر بهش نرسی

مونا هم که یه سال دیگه میاد بگیرتش!

منم که هیچی دیگه همه منتظر بچه امن . فکر کــــــــــــــــن. به قول شادی الان تو باید

با بچت میومدی میذاشتیمش رو میز باهاش بازی میکردیم. میگم بنده خدا بچه داشتم

اینجا چی کار میکردم . باید یکی تو سر خودم میزدم یکی تو سر خودم بازم

اون دوستمم که خیلی منتظرش بودم بیاد ولی نیومد بهم زنگ زد . کلی خوش و بش

کردیم. گفت کوفتتون بشه من نبودم!

فردا شاید بریم عروسی فامیلای پدر شوشو تو ورامین! من نمیدونم چرا این جور جاها

خودشون نمیرن!!! همیشه باید یه کاری کنن ما بهشون وصل باشیم . شوشو هم

نمیشناستشون چه برسه به من . اَه!!!

راستی 27 بهمن تولدمه. بچه ها بهم گفتن تولد بگیر . ولی والا حالش نیست. بعدشم ا

ون یکی دوستامم باید دعوت کنم ( اونایی که ازدواج کردن ) چون که تولداشون رفتیم

خوردیم رقصیدیم البته کادو هم دادیماااا , نمیشه که دعوت نکنم.پس فردا تو فیس

عکسامو ببینن !!! احسان میگه اونارو فقط زناشونو دعوت کن بگو بقیه دوستام

مجردن!!!. ولی به نظر من نمیشه . خوب نیست .  میدونین مشکل کجاس ؟آخه

همسران اونا باید بخورن! مشروبی جات رو میگم تا بیان وسط ما هم که اهلش نیستیم .

نمیدونم به دردسرش نمی ارزه به احسان میگم منم یکی باشه واست بپزه , بریزه ,

بیاره , ببره , بشوره , جمع کنه منم اون وسط واسه خودم خانمی کنم دوست دارم تولد

بگیرم ولی این که همه کارا رو خودم انجام بدم آخرشم جنازم بیفته وسط همون  بهتر

تولد نگیرم. والا بیکارم مگه . نیست مدیریت چند تا پروژه رو در دست دارم!

مخاطب خاص : دوست عزیز اون شخص مورد نظرم که که گفتم واسه سلامتیش دعا

کنید وبلاگ من و مادر شوهر و جاریست نه اونی که شما گفتی. بعدشم آخه دختر خوب

چه جوری تو پیغام خصوصی جوابتو بدم خوب!



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 16 بهمن 1390-09:59 ق.ظ

نویسنده :سارینا

دعا ...

دیروز وبلاگ جدید یه دوستی رو پیدا کردم که قبلا تو یه وبلاگ دیگه میخوندمش.

دلم آتیش گرفت . چون مشکوک به یه بیماریه.

میخوام از ته دلاتون واسش دعا کنید که بیماریش فقط در حد یه شک و تردید باشه .

آمیــــــــــــــــن ..



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 16 بهمن 1390-09:21 ق.ظ

نویسنده :سارینا

درباره ی بعضی ها!!!


همش پرید :'(

کلی غیبت کرده بودم :|



نظرات() 

تاریخ:شنبه 8 بهمن 1390-09:28 ق.ظ

نویسنده :سارینا

حوصله ام در رفته!

حوصله ام سر رفته دیــــــــــــــــــــــــــــگه :(

بیا فقط میخوام خونه امو ببینی , البته همه چی مرتب و سر جای خودشه ولی از اتاق

خوابام راضی نیستم یکیشون که کاملا شبیه انباری شده اون یکی که در واقع تختم

توشه دست کمی نداری هر چی رو که میخواستم جمع کنم بردم گذاشتم یه گوشه از

اتاق. اینقدر که خنضر پنضر دارم وسایل ندارم به خدا! اینارم به خوام جمع و جور کنم هم

 یه سری ساک باید بخرم اینا رو توش جا بدم ولی چیزی که هست بام جا ندارم کجاااااا

بذارمشون از طرف دیگه بخوام واسشون جا باز کنم همه ی کمدا رو باید باز کنم بریزم

بیرون , کمدا رم باز کنم چون باید همون جوری مثله قبل بچینم پس چه فایده ای داره !

همسر عزیزم هم که فقط به لباس اهمیت میده . حرف از وسایل خونه که میشه

همیشه از زیرش سر میخوره .

تو این 3 سال که خونه ی خودمونیم فقط یه در باز کن خریدم! به غیر از چیزایی که

مامانم هدیه داده البته .

یعنی یه همچین خانمی ام من!

حوصله ام تو خونه سر میره , خسته شدم از بس پای فیس نشستم از مهمونی هم که

خبری نیست . تو فکرش بودم یه تولد واسه خودم بگیرم دیدم جام کوچیکه هر کی و

بخوام فاکتور بگیرم اون یکی ناراحت میشه. پس کلا عطاشو به لقاش بخشیدم .

میگما کاش هنوز در حال امتحان دادن بودم , کلا تو روزای امتحان به بیرون رفتن فکر

نمیکنم حتی یه روزایی یادم میرفت پنجره ی آشپزخونه رو هم باز بزارم یه هوایی تو

خونه جریان پیدا کنه.

خیلی آذم مزخرفی شدم , کم کم دارم شبیه کدو تنبل میشم. هیکلم که آویزون شده 

موهامو که نپرس دیگه . حال و حوصله ی دکتر رفتن و این جور چیزا رم ندارم. کلا

نمیدونم گلاب به روتون چه گهی بخورم!

کسی کار سراغ نداره؟ یه کاره نیمه فقط از صبح تا ساعت 2 دیگه حداکثر! بشینم پشت

میز :) یه چایی با بچه ها بزنیم و بیام خونه!

به قول شوشو جان نمیخوای مدیری چیزی بشی!

یه حقوق بخور و نمیری بین 500 تا 800 هم بهم بدن دیگه چیزی نمیخوام . البته اگه 800

تومان باشه خیلی بهتره. به خدا پولی نیست دیگه خودتون میدونید تهش هیچی

 نمیمونه. کاش یه کسی رو داشتیم تو شرکت ن ف ت کار میکرد منو میبرد اونجا ولی

بگماااااااااا من تا ساعت 4 و 5 نمیمونم  :))))))))

کلا اشتهام زیاده ;-)

راستی کجایین شما ها چرا کسی بهم سر نمیزنه؟

 



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-09:41 ق.ظ

نویسنده :سارینا

مــــــــــــــــــــــــــــن امدم :))

سلاااااااااام به روی ماه همتون! خوبید به حمدا...؟

خب کجا بودیم؟ آهان تولد شوشو . جونم براتون بگه به طور اتفاقی از اون شلوار جین ها که دوست

داشت واسش خریدم .

ما همیشه از خیابون چرچیل رد میشدیم , لباساشم میدیدیم , ولی از اونجایی که قیمتاشون خیلی تخیلی ِ

هیچ وقت تو مغازه ها نمیرفتیم. همین جوری داشتیم نگاه میکردیم دیدیم بََََََََََه از

همون شلوار جین کلاسیکا که شوشو دوست داره گیر دادم به شوشو حالااااااا که تا اینجا امدیم بیا

ببینیم چنده و چه جوریه . اولین مغازه رو که شلوغ هم بود رفتیم تو ؛ آقااااا این شلواراتون چنده؟  _ 160 تومان  

امدیم بیرون با این حالت

رسیدیم به مغازه ی بعدی اتفاقا خلوت هم بود , انجا هم داشت . گفتم بیا ببینیم این چند میگه.

شوشو :ول کن بیخیالش شو بیا بریم . خلاصه بنده پیروز شدم . رفتیم تو پرسیدیم اقاااااااااا این

شلوارتون چنده؟؟؟ منتظر بودم بگه 180 تومان تا بازم سر و ته کنیم بیایم بیرون . آقا  : 58 تومان . 

ما رو میگییییی این جوری شدیم  همیشه تا 80 - 90 هم انتظار داشتیم ولی 50 تومان عالییییییی

بود دیگه .

خلاصه خودش یه تخفیف تپل هم بهمون داد 50 تومان تقدیم کردیم امدیم بیرون . اینم کادوی ما .

شب تولد به شوشو گفتم بیا بریم یه کیک بگیریم مگه میومد . خونه ی ما هم حالا همیشه مرتبه ها

اون روز شبیه جنگ زده ها بود . مادر شوشو زنگ زد به میایم انجا! منم که قبلا اولتیماتوم داده بودم

به خاطره وضع خونه ( البته خیلی افسناک :) نبودااااااا ولی خوب خوشم نمیاد خونم نامرتب باشه یکی

پاشه بیاد . دقیقا هم تو همین اوضاع همه یادشون میفته تشریف بیارن!)  شوشو گفت نه نمیخواد

بیاین! دقیقا میتونستم چهره ی مادر شوشو رو تصور کنم ! اخه بنده خدا پیشنهادم داده بود غذا هم

خودمون میگیریم میاریم!!! شوشو به خاطر من به مادرش گفت نه ولی خودشم ناراحت شد . گناه

داشت دلم واسش سوخت خدایی.

خلاصه نرفتیم . ولی از اونجا که پشتکار مادر شوشو ستودنیست , حالا پایین همین پست میگم چرا , و

از اونجایی که دایی شوشو هم خونه ی مادر شوشو بود ما خودمون یه کیک گرفتیم همراه غذا رفتیم

خونه ی مادر شوشو که البته همه رو باهامون حساب کردن! کادومون رو هم وجه نقد تقدیم کردن و

ما اخر شب هنگام تشریفمون رو آوردیم خونه

 

چه عروس زرنگیم مــــــــــــــــــــــــــــن! خوب چی کار کنم ب خدا وقتی حس جمع و جور کردن نداشته ب

اشم ندارم دیگه! مگه زوره آخه!

آهان میخواستم پشت کار مادر شوهر رو بگم . که خیلی هم از این کارش بدم میااااااااااادالبته

فعلا تونستم به مقدار زیادی جلوشو بگیرم!!! صد البته به طور نامحسوس

مثلا: پا میشن میرن خونه ی مادر بزرگ شوشو ( مادر مادرش ) خودش زنگ میزنه به ما : نمیاین

شمااا؟ شوشو : نه نمیایم . ده دقیقه بعد باباش زنگ میزنه : نمیاین؟!!!!!!!!!!!  نهههه نمیایم. ده دقیقه

بعدش داییش زنگ میزنه! نه نمیایم خیــــــــلی ممنون . ده دقیقه بعدش خود مادر بزرگ میزنگن :

مامان جان چرا دیگه اینجا نمیاین؟!!!!!!!!!!! ( حالا مثلا دو روز قبلش اونجا بودیماااااااا) ما هم دیگه

خلع سلاح میشیم و تشریفمونو میبریم . این جور آدمی مادر شوهر من!

چند وقت پیشا تو امتحانای من یه فرجه ی 10 روزه بین امتحانام بود بعدش دو تا امتحان کلفت پشت

هم داشتم . گیر داده بود نمیااااااااااااین بریم مسافرت! آخر خودم گفتم : نه نمیایم . برگشته  میگه حالا

به احسان بگوووووو!!!! گفتم اون میخواد بیاد من نمیتونم . دیگه ولمون کرد .

تو این مدت برادر شوشو ی گلمم یه یک هفته ای ایران بود . اینبار هم فقط برای من و شوشو

سوغاتی اورده بود . یه کیف واسه من یه کت چرم هم برای شوشو . دستش درد نکنه .

نمره هام خیلی بهتر از ترم پیشم شده . خدا رو شکر . با این که همه ی کارو به عهده ی خودم بود باز

خدا رو شکر . یکی نیست بگه چه قدرم کار میکردی . خدایی شوشو خیلی کمکم کرد . از غذا ی

بیرون و حاضری خودن بگیر تا کمک کردن تو امور خونه مثل دستشویی شستن و لباس اتو کردن و

جمع کردن بگیر تا جایی که یخچال و چک میکرد ببینه چی کم و کسر داریم . دستش درد نکنه.

راستی تا حراج ما داریم خریدای عیدمونو میکنیم دیشب من یه شلوار از گپ ولیعصر _ تجریش خریدم

( حراج زده برین ببینین) شوشو هم یه کفش ریبوک خرید الته  نه تو حراج. ریبوک شریعتی حراج

کرده بود ولی کفشه مشکل داشت ادیم از همون پاساژ که شلوار منو خریدیم کفش شوشو رو هم

خریدیم نامرد یه قرون تخفیف هم نداد!!! عوضش تخفیف داد بریم از کافی شاپ طبقه بالا بریم استفاده

کنیم چه قدرم که ما کافی شاپ برو هستیم!!!

و اینکه شوهری کارشو تغییر داد . تو اون کاری که بود نتونست ایده هاشو اجرا کنه ( اگه اینجا مثل

آمریکا بود شوشو یه نظریه پرداز بزرگ میشه اصلا یه استیو جابز دیگه میشد . وا... ) الان امده سره

کاری که یه عمر متنفر بود , پیش پدرش , ساختمون سازی . البته از کار ساختمون بدش نمیاد از این

بدش میاد که بگن : پیش باباش کار میکنه! هرکس یه جوره دیگه.

شوشو ی من دوست داره یه کاره بزرگ بکنه آخه عقیده اش اینه که اگه یه کار خاص نکنه عمرش

بیهوده هدر رفته. همش میگه خوش به حال برادرم که اقلا داره 2 تا دکتری میگیره . دلم واسش

میسوزه همه این چیزا واسه اینه که شوشوی من فوق العاده عجوله . و من متاسفانه نمیتونم کاری

واسش بکنم . درسم که نمیتونه بخونه . واسه سربازی . ولی مطالعه اش بالاس. داره میره کلاس

زبان , زبان بازرگانی . الان ترم چهاره.

منم که بیکارم و بیعار تر از دیروز!!! تا امتحانامتموم شد کارایی که میخواستم انجام بدم رو فراموش

کردم و از صبح تا شب پای ف ی س ب و ک م  میخواستم برم کلاس زبان , میخواستم برم نقاشی

رنگ روغن , دو تا تابلو واسه دلم بکشم . میخواستم برم خیاطی! ولی کوووووو ؟ شما حرکتی دیدین

منم دیدم!

دیگه اینکه کسی تابلو نقاشی خوشگل ارزون جایی سراغ نداره؟ واسه خونمون میخوام . ما که کلاس

بروش نیستیم اقلا یکی بخریم بکوبونیم رو دیوار خونمون

فعلا چیزی از این مدت که نبودم به ذهنم نمیرسه اگه یادم امد میام مینویسم .

راستی از همه ی اونایی که تو این مدت میومدیم به من سر میزدین ممنونم .



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 3 آبان 1390-01:21 ق.ظ

نویسنده :سارینا

تولد ...

مزاحمت این یارو تموم شد خیت شد رفت دیگه! ولی نظر احسان اینه که یه جوری برمیگرده  تا دوباره کرم بریزه! حالا چه جوری خدا داند و بس ...

تمام درسام مونده , این ترمم خیـــــــــــــــــــــــــــــلی سنگینه. افسرده ام ! این ترم نمیشه دیگه مثله ترمای پیش سر و تهش و شبه امتحان به هم بدوزم. حال و حوصله ی درس ندارم.

امروز بعد 3 جلسه رفتم سره یه درس , استاده تا تونست ضایع ام کرد. کثافت آشغال خودشو مذهبی درست کرده , حمال , حوصله شو ندارم بگم ! بذار بگم به دختره چی گفت! 2 تا دختره دنباله این بابا بودن ازش چند تا سوال بپرسن 2 تایی امدن تو کلاس و اجازه گرفتم واسه سوال پرسیدن . استاده گفت الان که سره کلاسم. دختره گفت خوب ما میشینیم سره کلاستون تا درستون تموم شه بعد سوالامونو میپرسیم, اشکالی نداره؟ بشینیــــــم؟ برگشته به دختره میگه پاشین , بشینین , بخوابین برقصین! هر کاری میخواین بکنین. حماله آشغال!

12 آبان تولدت شوهره عزیزمه. نمیدونم واسش چی بخرم ولی چند تا گزینه دارم :

1.عطره همیشگیش , که تموم شده اگه اونو بخوام بخرم الان ارزون شده دیگه تهش 60 تومنه , اینو پولشو دارم ...

2. تیشرت لاگوست! که بالای 150 تومنه و من در حاله حاضر 100 تومن بیشتر ندارم و از اونجایی که عابر بانکم سوخت و نرفتم دوباره کارتمو فعال کنم , این مورد منتفیه ( یعنی اگه رنگای لاگوست و ببینی عاشقش میشی , ولی خدایی واسه تیشرت گرونه تازه تو حراج 158 تومان بود قیمت بیرون حراجش 180 و خورده ای بود ) اینم پس هیچی ...

3. خوده احسان  میخواد شلوار مخمل کبریتی بخره که اونم 120 تومن کمتر نداره ولی یه مغازه قیمت کردیم خیــــــلی ارزون بود ولـــــــــــــــــــــــــــــی قرار بود بیاره و معلوم نیست دیگه بیاره یا نه! و  اینکه احسان حتما" میخواد با من ست بخره! پس این چه کادویی میشه ؟!!!!!!!!!!! :(  آخرشم مجبور میشم همین شلوارو بخرم!  بعد پولشو خودش بده ... خوب بهتره من :)

4. یه کاپشنه خوب, که بتونه سره کار بپوشه ولی اینم پولشو ندارم! چون هر چی اننخاب کنه گرونه و بالای 300 پس این مورد هم منتفیه!

5.راستی میخواستم ببرمش یه کنسرت که 2 تایی خوش بگذرونیم. دیدم تا تولدش یه 4 آبان کنسرت سیروان خسروی بود که من نمیشناسمش و فقط اسمشو شنیدم ولی رفتم عکسشو دیدم, از این جینگیلی ها بود. گفتم خوب شاید شاد بخونه ولی روزش خیلی زوده. یکی دیگه هم که احسان خواجه امیری بود که 14 آبان بود که اینم پست ترین جاش 25 تومان بود , ولی حال نمیده که! به احسانم گفتم , گفت نه بابا 25 تومان خوب میذارم روش میرم ریسیورو عوض میکنم! اگرم میخواستیم بریم حتما تا حالا بلیطش 1500 بار تموم شده! پس اینم که هیچی!

خلاصه نمیدونم چی کار کنم!

6. میخواستم واسش تولد بگیرم ولی دست تنها حالشو ندارم! پس اینم بیخیال. ولی احتمالا" مامان باباش میان و حتما" اونشب مثله پارسال غذای مورد علاقه ی شوهرمو ( فسنجون ) واسش میدرستم. میخوام این کارو سنت کنم تو خونمون! که هر کی تولدش شد , شبش غذای مورد علاقشو بخوره!!! جالبه دیگه ...

آخرشم فکر کنم هیچی نخرم همین یه فسنجونو بپیچم تو قابلمه بهش بدم! :)

گفتم میخواستیم بریم تولده دوستم؟ تقریبا 2 - 3 هفته پیش بود!؟

 تا روزه تولد هیچی واسش نگرفته بودم. ظهر احسان امد قرار بود بریم لیندو شریعتی واسش ظرف بخرم! رفتیم ولی نخریدم آخه با خودم فکر کردم واسه خودش یه چیزی بخرم نه واسه خونش. خلاصه بعدشم رفتم کلاسو نتونستم کادو بخرم. احسان گفت 30 تومان بهش بدیم. گفتم بیا بریم عطر فروشی های وزرا ببینیم چیزی پیدا میشه؟ گفت : بااااااااا 30 تومااااااان عمرا". خلاصه راضی شد حالااا بریم ببینیم. ولی گفت من میرم تو مغازه میگم آقا با 30 تومان چه عطری دارین؟!!!!!!!!!!!!

رفتیم مغازه ای که Dior منو ازش خریده بودیم, خوب دیور خوب عطریه! و 75 میلشو گرفتم 130 تومان. احسانم رفته تو مغازه ی یارو کلی آدرس داده من امدم فلان عطرو خریدم از شخصیتتون خوشم امد ( عاقله مردی بود!) و این حرفااااا. یارو هم گفت بابا عطر 30 تومانی معروف نداررررررررررم!!! ارزون ترین معروف یکیش ایو روشه اس که50 میلش 45 تومانه اون یکیش هالووین که 38 تومان.که بوی ایو روشهه عالی بود!  آقاهه که دید  ما واسه هدیه میخوایم گفت باشه باهاتون راه میام. حالا من گیر دادم بیا برییییییییییییم و احسانم کما کان وایساده! دیگه مگه میشد با این آدرسایی که آقا احسان داده بود بیایم بیرون! خلاصه مرده یه حاله خفن بهمون داد عطره 45 تومانی رو گفت 38 بهتون میدم 38 تومانی رو 36 تومان خوب معلومه ما کدومو خریدیم دیگه به خاطره 2 تومان که ارزونه رو نمیخریدم! آمـــــــــــــــــــــــــــــــــا خانومایی که شما باشین چون از بوی عطر خوشم امد و دیدم درسته 38 تومان خریدمش ولی قیمتش 45 و از سر دوستم که زیادم باهاش صمیمی نیستم زیاده! عطرو خودم برداشتم و 25 تومان داخل پاکت گذاشتم و تحویله دوسته محترمه دادم! حال کردین کادو دادنه منووووووو :))

راستی ... هیچی خوابم میاد.



نظرات() 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2